تبليغاتX
وقایع اتفاقیه






















وقایع اتفاقیه

سحر یکی از دخترهای زرنگ کلاس بود.درسش خوب بود.خیلی هم زیبا بود و  اخلاق خوبی هم داشت.پدرش رو سالها بود که از دست داده بود.و برادرش یه بیماری لاعلاج داشت.مثل همه بچه ها سحر درسش تموم شد.و با یه مرد!ازدواج کرد.

اون مرد،شیشه کش از آب دراومد با هزارتا کثافت کاری دیگه..

سحر جدا نمیشه.به هزار و یک دلیل.

دو ماه پیش بطور ناگهانی فهمید که دریچه قلبش باید تعویض بشه و الان بستریه.

۴ روزی می شه که بیمارستانه.

امروز گفت:احتمالا فردا روزشه.اینجه همه فقط نگران مریضیشونن.من هم نگرانم.هم اینکه همه کارامو خودم باید انجام بدم.به ۱۰ نفر زنگ بزنم تا اون بیاد رضایت عمل بده.می ترسم خاتون.خوبی و بدی دیدی حلال کن..

دلداریش دادم.گفتم:برو ببینم.پایان نامه ت مونده هنوز!

و هر دو می دونستیم دارم پرت و پلا میگم...

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:59 توسط خاتون|

هر کس رمز خواست بگه.
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:55 توسط خاتون|

من آدمی هستم که زیاد سرما نمی خورم.شاید سالی یکبار یا دیر به دیرتر.

آخرین بار اردیبهشت پارسال بود که میزم جلوی اسپلیت بود و بادش می خورد تو صورتم.

اما!

الان،دم کنکور

من باید سر یک سال سرما بخورم.

اصن یه وضعی!

۲ روز خونه نشین شدم.امروزم آبریزش چشم و بینی تو کتابخونه حالمو جا آورد.و الان هم احتقان سر و صورت.و دیگه هیچ بویی هم حس نمی کنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:2 توسط خاتون|

خلاصه توی راه توی سرم پر از فکر بود.

حرفهای پدر و تفکرات خودم.هر جور فکر می کردم یه جای کار می لنگید.و این همه عجله اوشون بنظرم عجیب بود.

مبنی بر توصیه یکی از دوستان،تصمیم گرفتم رک همه حرفهامو بزنم.

گفتم :تو سابقه بیمه داری؟اول گفت:چی؟بعد اضافه کرد نه.کارهای پراکنده کردم تا حالا.بیمه ندارم هیچی!

گفتم:کارت چی ؟

گفت :تو یه ارگان دولتی قراره مشغول بشم.حقوق هم ماهی ۸۰۰ الی یه تومن می گیرم!(جون عمه ت .با مدرک کاردانی و بدون سابقه ماهی ۸۰۰)

راجع به درسش واضح پرسیدم.گفت:من ۳ سال تو یه موسسه ،موسیقی خوندم.

خب خیلی واضح دروغ گفته بود.و اضافه کرد:لیسانسم آماده ست ومیرم می گیرم!!

بعد گفت:تو چرا اینقدر سردی؟

گفتم:هنوز چیزی معلوم نیست که من بخوام احساساتی بشم و حرفهامون ادامه داشت...

مهمونی ساعت ۷ بود.منزل یکی از دوستانشون.چون خونه میزبان کوچیک بود.

۷ و ربع بهشون زنگ زد.هنوز خونه خودشون تشریف داشتن.

بعد از نیم ساعت گشت زدن تو خیابون و صحبتهای من،بالاخره  به منزل موعود

رفتیم و نشستیم و میزبان کلی ذوق کرده بود که دوستش می خواد مزدوج بشه.

ما هی نشستیم.نشستیم.نشستیم.تا بالاخره زوج مذکور ساعت ۸ اومدن.(وقت شناسی و مهمون نوازی در حد تیم ملی)

دختری بسیار سنگین وزن و زبون دراز اومد همراه شوهرش.

حالا نگید حسادت زنانه و  این حرفها بود.

غزل اومد و با هم روبوسی کردیم..جمع حدود ۷ نفر بودیم.ما ۲ تا دختر و بقیه پسر.

نشست وسط اتاق و لوازم آرایشش رو در آورد و شروع کرد به آرایش.

جالب بود یه عذر خواهی خشک و خالی هم نکردن که ما دیر اومدیم.

سیستم زندگیشون این بود.

بعد اینکه هیچ گونه تدارکاتی جز ۱ فلاسک چای،یک عدد چیپس و ۱ عدد چی توز وجود نداشت.فلاسک رو گذاشت و گفت:خاتون جان اگه چای دوست داری بیا بریز برای خودت.

بعد راجع به جایی که قرار بود ازش شام بگیرن بحث کردن.

برنج گذاشتن و بهم گفت:اگه بلدی بیام کمک.(بلد بودم.ولی من عادت به مهمون نوازی دارم.و هیچوقت با مهمونم اینطوری اونم تو برخورد اول رفتار نمی کنم.)

لباس پوشیدن همه مهمونها هم کلا برای من عجیب بود.از شلوار تنگ همین خانم که می گفتم عنقریب جر می خوره .تا فاق پسرها که عنقریب می افتاد رو زمین!

البته آقای هنرمند خودش ظاهر معقولی داشت.اما تو این جمع راحت بود و باهاشون مچ بود.

من هی فکر می کردم یعنی من پس فردا باید با این آدمها برم سفر؟بیان خونه م؟برم خونه شون؟

دیدشون به زندگی خیلی با من فرق داشت...

قرار بود من ۱ ساعتی باشم و برگردم.فکر کنید ما رفتیم پایین .تازه کلی از مهمونها اومدن!

صد من برگشتم خونه.تازه اونم گشنه و تشنه!

باورم نمی شد آدمهایی اینقدر متفاوت با من هم تو این دنیا وجود دارن!حتما دوستان منم برای اون خیلی عجیب و بی مزه بودن.

صبح مادر گفت :من و بابا فکر می کنیم این پسر مرد زندگی نیست.هر جور حساب می کنیم ۵-۴ سالی تو زندگیش هست که الاف بود.نه درس خونده تو این مدت ونه کار کرده.

گفتم:آره.خیلی فرق داریم.

و بهش گفتم.

گفت:نباید قبل از اینکه منو بشناسی می بردمت اونجا!اصلا با دوستام قطع رابطه می کنم(داشت کل صورت مساله رو پاک می کرد!)

منم دیدم متوجه نمی شه.گفتم:اصلا پدر مخالفه.

گفت:مشکل دخترها اینه که تو آسمون دنبال همسر هست(توقع اینکه سر کار بری خیلی زیاده آقا جون؟؟؟!!)

و منو سرزنش کرد.

تو دلم گفتم:کاش زودتر از این دنیای بچه گانه بیای بیرون.و زندگی رو اینقدر ساده نگیری..

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط خاتون|

جمعه که رفتم کتابخونه پیرمرد معصوم رو دیدم!صورت ندیده تک تکتون اومد جلوی چشمم.اما بیخیال همه تون راهمو کج کردم که منو نبینه.

جمعه شب هم مهمون دوستم بودم.جای شما خالی اینقدر حرف نگفته داشتیم که یدفعه با استشمام بوی سوختگی به خودمون اومدیم.شاممون فنا شد.به شکل اساسی فنا شد.اما کی اهمیت می ده.

خلاصه ساعت ۱۲ بود که دوست جون یادش افتاد مقنعه نداره برای کنکور!هی گشت و گشت.پیدا نکرد.من گفتم صبح بریم خونه ما من بهت می دم.

اما برادر جان یه فکر بکر کرد!گفت همسایه بالایی الان اومده.تصور کنید ساعت ۱۲ شب،دوستم رفت و ازش مقنعه گرفت.یعنی من حاضرم با چادر برم ولی اینکارو نکنم.

اما ماجرای سوم:ما ۳ تا همکلاسی هستیم.من با هر دو نفر دیگه صمیمی هستم.اما این دو نفر فقط همکلاسین.به دوستم که دختره گفتم:نظرت راجع به فلانی چیه؟پسر خوبیه؟اونم گفت:آره.و من گفتم که چقدر دلم می خواد ۲ تا دوست خوبم با هم ازدواج کنن.

همون موقع فلانی سمس داد که : امروز نبودی.برای روز زن شیرینی بردم کلاس.جات خیلی خالیه توی کلاس."ما را سر باغ و بوستان نیست/هر جا که تویی تفرج آنجاست" ،راستی آخر هفته دارم می رم خواستگاری.

یعنی تله پاتی از این بیشتر؟!

چه ضد حالی.البته براش خوشحالم و نکته بعد اینکه فلانی زیاد می ره خواستگاری.ایشالا هر چی خیره پیش بیاد.

خاتمه کلام:ساعت درسم به ۱۰ ساعت رسیده.مغزم داره تموم می شه دیگه.این وسط مامان هم جراحی داره.فکر کنید!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:47 توسط خاتون|

امروز از کتابخونه  اومدم بیرون.داشتم تو پارک چرخ می زدم که یه نیمکت پیدا کنم برای نشستن.اصلا حواسم به دور و برم نبود و چشمم فقط نیمکتهای خالی رو می دید که یه دفعه شنیدم:چه خانم زیبایی!

برگشتم و دیدم یه پیرمرد حدودا ۷۰ ساله با عینک دودی و کلاه کپ قرمز روی سرش گوینده این جمله قصار بود.

معمولا اگه حوصله داشته باشم واکنشی در خور نشون می دم.اومدم یه چیزی بگم اما انگار دیدن سن و سالش زبونم رو بند آورده بود. کللللللللللی به خودم فشار آوردم تا این جملات به ذهنم رسید:از سنتون بعیده.دیگه باید به فکر اون دنیاتون باشید!

اومدم خونه و تعریف کردم و به طرز بیرحمانه ای آماج شماتت قرار گرفتم:

آخی.چرا پیرمردو یاد مردن انداختی؟

اگه بابا پیر بشه دوست داری یکی این حرفو بهش بزنه؟

خب راست گفته بیچاره!

حرفت خیلی  زشت بود!

آخر گفتم:تسلیم.من غلط کردم.

فردا باید برم تو پارک پیداش کنم ازش حلالیت بطلبم و بخوام ادامه بده این کارو! والا!مادر خواهره داریم؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:32 توسط خاتون|

اول ، یه زبون درازی گنده به همه تون که دیر تبریک گفتید!

دوم اینکه خیلییییی ممنون از تبریک.آدرس میدم کادو هم پست کنید بی زحمت.برای ادامه درس خوندن به انگیزه نیاز دارم!

اما

اما

فکر کنید روزی ۹ ساعت تو کتابخونه ،رو ۱ صندلی چوبی بشینید.بعد کجاهاتون چقدر درد می گیره.نه؟

بدتر اینکه نه میشه مانتو در آورد نه مقنعه.و نه کفش.

ممثل مجسمه باید ۹ ساعت بشینی.اونم منی که عادت به ۴ زانو نشستن دارم.حتی وقتی جایی مهمونم اگه صمیمی باشم رو صندلی میز ناهار خوری ۴ زانو می شینم.

خلاصه جون می کنم اونجا.

چه باید کرد رفیقان شفیق!

*ادامه داستان هنرمند بیکار طولانیه.وقت ندارم فعلا.ببخشید.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط خاتون|

                                                      

ممنون از همه دوستانی که "روز جهانی ماما" مصادف ۵ می رو تبریک گفتن.

*خیلی جلبید!از کجا می دونستید؟!

*کارت جشن رو هم گرفتم که برم.اما محلش واقع در هتل المپیک(نزدیک استادیوم آزادی"اونم ۹-۶ جمعه شب بود.بی خیال شدم!

*عکس:لوگوی سازمان بهداشت جهانیه.به این مضمون:امروز جهان بیش از هر زمان دیگری به "ماما"نیازمند است.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:34 توسط خاتون|

حدود ۲ ماه پیش برای اولین بار دیداری داشتیم.

نکته ای که توی رفتار ایشون جلب توجه می کرد محجوب بودنش بود.نشستیم و کمی حرف زدیم.گفت که یه مدرک فوق دیپلم و یه مدرک لیسانس(هنر) داره. و آخرهای سربازیشه.خیلی آدم آرومی بود با چهره و خانواده ای معمولی.اونقدر آروم بود و اعنماد به نفس داشت که من نپرسیدم کجا درس خونده.

دیدار اول خیلی معمولی پیش رفت و شب که رسیدم خونه سمس داد که:شما همونی که هستی که من دنبالشم.کی خدمت برسیم با خانواده!

من کلی تعجب کردم.چطور با یکبار دیدن من به این نتیجه رسیده بود.

در جمع ۲ بار همدیگه رو دیدیم.

و اطمینان ایشون به ازدواج هر روز بیشتر می شد.قضیه رو تو خونواده مطرح کردم.اولین چیزی که بابا پرسید شغلش بود.و جواب من این بود:بیکار!و دومین سوال:چرا الان سربازی می ره با این سن؟

و طبق گفته آقای هنرمند این چند سال ایشون مشغول درس بودن.من هر چی حساب می کردم باز هم چند سال ایشون به بطالت گذشته بود.اما  به خودم گفتم حالا بیشتر آشنا می شیم و می فهمم اوضاع از چه قراره.

برام از گروه دوستیش گفته بود که خیلی بچه های خوبی هستن و حتما باید ببینمشون.

یه بار ازش پرسیدم که پستت توی پادگان چیه؟(تنها چیزی که می دونستم این بود که لیسانسیه ها می تونن افسر باشن!)

گفت :گروهبان یکم!گفتم: مگه  لیسانس نیستی؟

گفت:مقررات عوض شده.

اومدم خونه و گفتم.بابا گفت:جدی؟باهات شوخی نکرده؟

گفتم :نه بابا.شوخی نداریم با هم.

به یکی از دوستان که تازه سربازیش تومو شده بود سمس زدم و پرسیدم گروهبان تحصیلاتش چیه.گفت:کلک !مچ کیو می خوای بگیری؟

گفتم قضیه رو.و تازه فهمیدم که با مدرک کاردانی  مردم گروهبان یکم می شن!قانون تغییر نکرده.

بهش گفتم:اگه من ارشد قبول بشم و تحصیلاتم ازت بالاتر بره چی؟گفت:مهم نیست.

پرسیدم شغل آینده ت چی؟گفت:قراره!تو شهرداری مشغول بشم.یکی دو سال هم تو خونه بابام زندگی می کنیم تا بعد.

خب ،همه این حرفها زیاد جالب نبود.نه برای من نه خونواده م.

با پدر نشستیم به گفتگو.بابا گفت:اگه پس فردا بحثتون شد و تو حرفی زد و ایشون گفت چون بیشتر درس خوندی فکر می کنی عقل کلی ناراحت نمی شی؟چرا شغل نداره؟چرا ازه الان سربازی رفته؟ و هزارتا مساله دیگه.در آخر اینکه چرا تو نمی دونی با مدرک لیسانس توی پادگان چه درجه ای باید داشته باشن!!!

تا اینکه ...سمس داد که سالگرد ازدواج دو تا از دوستامه.جشن دارن و من دعوتم.تو هم بیا.

من تو عمرم از اینجور مهمونیا نرفته بودم(مثل پارتی بود دیگه).حس خوبی نداشتم به رفتن.

گفتم :نه.الان که هیچ خبری نیست من نیام بهتره.

کلی اصرار کرد که همه می دونن ما آشنا شدیم و من تنها نمی رم و اولین خواسته منه و ...

منم به مادری گفتم..اونم مخالفت کرد که شما دوست نیستید.چهره خوبی نداره.

گفتم نمیام.و باز هم اصرار و اصرار.

به پدر گفتم و در کماللللللللللللللللللللل ناباوری گفت:برو تا بشناسیش!

داشتم پس می افتادم.

بماند که سر لباس پوشیدن چند دست عوض کردم که مناسب اون مجلس باشه.

خلاصه راه افتادیم.

ادامه دارد....

*عکسها در پست سفری به روزهای کودکیه بچه ها جون.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:3 توسط خاتون|

با سلام.

اینجانب قریب به ۸ مرتبه و از طریق سایتهای مختلف قصد آپلود عکسها رو داشتم که نشد.

این روزها فقط می رسم کامنتها رو تائید کنم.ببخشید که جوابی نمی دم و سر نمی زنم.

اما حکایتی جالب:

دوستی روایت کرد که استاد گرامش خاطره ای تعریف نموده.اندر احوال زنی که به ایشان مراجعه کرده و رژیم غذایی طلب نموده که بواسطه آن ،رانهایش به سان "بیانسه خواننده" گردد.استاد کف نموده بودندی.

در شگفتم از این مردمان!!!

*برای تنوع فونت رو بزرگ کردم که عدم حضورمو کمتر حس کنید.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:3 توسط خاتون|


آخرين مطالب
» اگه دلتون می لرزه دعا کنید...
» یعنی چی؟!
» من سالممممممممم!
» ادامه هنرمند بیکار
» ماجراهای من و کتابخانه
» من نادم!
» صندلی داغ!
» روز من
» هنرمند بیکار
» شکست خوردم!

Design By : Pichak