خلاصه توی راه توی سرم پر از فکر بود.
حرفهای پدر و تفکرات خودم.هر جور فکر می کردم یه جای کار می لنگید.و این همه عجله اوشون بنظرم عجیب بود.
مبنی بر توصیه یکی از دوستان،تصمیم گرفتم رک همه حرفهامو بزنم.
گفتم :تو سابقه بیمه داری؟اول گفت:چی؟بعد اضافه کرد نه.کارهای پراکنده کردم تا حالا.بیمه ندارم هیچی!
گفتم:کارت چی ؟
گفت :تو یه ارگان دولتی قراره مشغول بشم.حقوق هم ماهی ۸۰۰ الی یه تومن می گیرم!(جون عمه ت .با مدرک کاردانی و بدون سابقه ماهی ۸۰۰
)
راجع به درسش واضح پرسیدم.گفت:من ۳ سال تو یه موسسه ،موسیقی خوندم.
خب خیلی واضح دروغ گفته بود.و اضافه کرد:لیسانسم آماده ست ومیرم می گیرم!!
بعد گفت:تو چرا اینقدر سردی؟
گفتم:هنوز چیزی معلوم نیست که من بخوام احساساتی بشم و حرفهامون ادامه داشت...
مهمونی ساعت ۷ بود.منزل یکی از دوستانشون.چون خونه میزبان کوچیک بود.
۷ و ربع بهشون زنگ زد.هنوز خونه خودشون تشریف داشتن.
بعد از نیم ساعت گشت زدن تو خیابون و صحبتهای من،بالاخره به منزل موعود
رفتیم و نشستیم و میزبان کلی ذوق کرده بود که دوستش می خواد مزدوج بشه.
ما هی نشستیم.نشستیم.نشستیم.تا بالاخره زوج مذکور ساعت ۸ اومدن.(وقت شناسی و مهمون نوازی در حد تیم ملی)
دختری بسیار سنگین وزن و زبون دراز اومد همراه شوهرش.
حالا نگید حسادت زنانه و این حرفها بود.
غزل اومد و با هم روبوسی کردیم..جمع حدود ۷ نفر بودیم.ما ۲ تا دختر و بقیه پسر.
نشست وسط اتاق و لوازم آرایشش رو در آورد و شروع کرد به آرایش.
جالب بود یه عذر خواهی خشک و خالی هم نکردن که ما دیر اومدیم.
سیستم زندگیشون این بود.
بعد اینکه هیچ گونه تدارکاتی جز ۱ فلاسک چای،یک عدد چیپس و ۱ عدد چی توز وجود نداشت.فلاسک رو گذاشت و گفت:خاتون جان اگه چای دوست داری بیا بریز برای خودت.
بعد راجع به جایی که قرار بود ازش شام بگیرن بحث کردن.
برنج گذاشتن و بهم گفت:اگه بلدی بیام کمک.(بلد بودم.ولی من عادت به مهمون نوازی دارم.و هیچوقت با مهمونم اینطوری اونم تو برخورد اول رفتار نمی کنم.)
لباس پوشیدن همه مهمونها هم کلا برای من عجیب بود.از شلوار تنگ همین خانم که می گفتم عنقریب جر می خوره .تا فاق پسرها که عنقریب می افتاد رو زمین!
البته آقای هنرمند خودش ظاهر معقولی داشت.اما تو این جمع راحت بود و باهاشون مچ بود.
من هی فکر می کردم یعنی من پس فردا باید با این آدمها برم سفر؟بیان خونه م؟برم خونه شون؟
دیدشون به زندگی خیلی با من فرق داشت...
قرار بود من ۱ ساعتی باشم و برگردم.فکر کنید ما رفتیم پایین .تازه کلی از مهمونها اومدن!
صد من برگشتم خونه.تازه اونم گشنه و تشنه!
باورم نمی شد آدمهایی اینقدر متفاوت با من هم تو این دنیا وجود دارن!حتما دوستان منم برای اون خیلی عجیب و بی مزه بودن.
صبح مادر گفت :من و بابا فکر می کنیم این پسر مرد زندگی نیست.هر جور حساب می کنیم ۵-۴ سالی تو زندگیش هست که الاف بود.نه درس خونده تو این مدت ونه کار کرده.
گفتم:آره.خیلی فرق داریم.
و بهش گفتم.
گفت:نباید قبل از اینکه منو بشناسی می بردمت اونجا!اصلا با دوستام قطع رابطه می کنم(داشت کل صورت مساله رو پاک می کرد!)
منم دیدم متوجه نمی شه.گفتم:اصلا پدر مخالفه.
گفت:مشکل دخترها اینه که تو آسمون دنبال همسر هست(توقع اینکه سر کار بری خیلی زیاده آقا جون؟؟؟!!)
و منو سرزنش کرد.
تو دلم گفتم:کاش زودتر از این دنیای بچه گانه بیای بیرون.و زندگی رو اینقدر ساده نگیری..