اگه دلتون می لرزه دعا کنید...

سحر یکی از دخترهای زرنگ کلاس بود.درسش خوب بود.خیلی هم زیبا بود و  اخلاق خوبی هم داشت.پدرش رو سالها بود که از دست داده بود.و برادرش یه بیماری لاعلاج داشت.مثل همه بچه ها سحر درسش تموم شد.و با یه مرد!ازدواج کرد.

اون مرد،شیشه کش از آب دراومد با هزارتا کثافت کاری دیگه..

سحر جدا نمیشه.به هزار و یک دلیل.

دو ماه پیش بطور ناگهانی فهمید که دریچه قلبش باید تعویض بشه و الان بستریه.

۴ روزی می شه که بیمارستانه.

امروز گفت:احتمالا فردا روزشه.اینجه همه فقط نگران مریضیشونن.من هم نگرانم.هم اینکه همه کارامو خودم باید انجام بدم.به ۱۰ نفر زنگ بزنم تا اون بیاد رضایت عمل بده.می ترسم خاتون.خوبی و بدی دیدی حلال کن..

دلداریش دادم.گفتم:برو ببینم.پایان نامه ت مونده هنوز!

و هر دو می دونستیم دارم پرت و پلا میگم...

 

یعنی چی؟!

هر کس رمز خواست بگه.
ادامه نوشته

من سالممممممممم!

من آدمی هستم که زیاد سرما نمی خورم.شاید سالی یکبار یا دیر به دیرتر.

آخرین بار اردیبهشت پارسال بود که میزم جلوی اسپلیت بود و بادش می خورد تو صورتم.

اما!

الان،دم کنکور

من باید سر یک سال سرما بخورم.

اصن یه وضعی!

۲ روز خونه نشین شدم.امروزم آبریزش چشم و بینی تو کتابخونه حالمو جا آورد.و الان هم احتقان سر و صورت.و دیگه هیچ بویی هم حس نمی کنم.

ادامه هنرمند بیکار

خلاصه توی راه توی سرم پر از فکر بود.

حرفهای پدر و تفکرات خودم.هر جور فکر می کردم یه جای کار می لنگید.و این همه عجله اوشون بنظرم عجیب بود.

مبنی بر توصیه یکی از دوستان،تصمیم گرفتم رک همه حرفهامو بزنم.

گفتم :تو سابقه بیمه داری؟اول گفت:چی؟بعد اضافه کرد نه.کارهای پراکنده کردم تا حالا.بیمه ندارم هیچی!

گفتم:کارت چی ؟

گفت :تو یه ارگان دولتی قراره مشغول بشم.حقوق هم ماهی ۸۰۰ الی یه تومن می گیرم!(جون عمه ت .با مدرک کاردانی و بدون سابقه ماهی ۸۰۰)

راجع به درسش واضح پرسیدم.گفت:من ۳ سال تو یه موسسه ،موسیقی خوندم.

خب خیلی واضح دروغ گفته بود.و اضافه کرد:لیسانسم آماده ست ومیرم می گیرم!!

بعد گفت:تو چرا اینقدر سردی؟

گفتم:هنوز چیزی معلوم نیست که من بخوام احساساتی بشم و حرفهامون ادامه داشت...

مهمونی ساعت ۷ بود.منزل یکی از دوستانشون.چون خونه میزبان کوچیک بود.

۷ و ربع بهشون زنگ زد.هنوز خونه خودشون تشریف داشتن.

بعد از نیم ساعت گشت زدن تو خیابون و صحبتهای من،بالاخره  به منزل موعود

رفتیم و نشستیم و میزبان کلی ذوق کرده بود که دوستش می خواد مزدوج بشه.

ما هی نشستیم.نشستیم.نشستیم.تا بالاخره زوج مذکور ساعت ۸ اومدن.(وقت شناسی و مهمون نوازی در حد تیم ملی)

دختری بسیار سنگین وزن و زبون دراز اومد همراه شوهرش.

حالا نگید حسادت زنانه و  این حرفها بود.

غزل اومد و با هم روبوسی کردیم..جمع حدود ۷ نفر بودیم.ما ۲ تا دختر و بقیه پسر.

نشست وسط اتاق و لوازم آرایشش رو در آورد و شروع کرد به آرایش.

جالب بود یه عذر خواهی خشک و خالی هم نکردن که ما دیر اومدیم.

سیستم زندگیشون این بود.

بعد اینکه هیچ گونه تدارکاتی جز ۱ فلاسک چای،یک عدد چیپس و ۱ عدد چی توز وجود نداشت.فلاسک رو گذاشت و گفت:خاتون جان اگه چای دوست داری بیا بریز برای خودت.

بعد راجع به جایی که قرار بود ازش شام بگیرن بحث کردن.

برنج گذاشتن و بهم گفت:اگه بلدی بیام کمک.(بلد بودم.ولی من عادت به مهمون نوازی دارم.و هیچوقت با مهمونم اینطوری اونم تو برخورد اول رفتار نمی کنم.)

لباس پوشیدن همه مهمونها هم کلا برای من عجیب بود.از شلوار تنگ همین خانم که می گفتم عنقریب جر می خوره .تا فاق پسرها که عنقریب می افتاد رو زمین!

البته آقای هنرمند خودش ظاهر معقولی داشت.اما تو این جمع راحت بود و باهاشون مچ بود.

من هی فکر می کردم یعنی من پس فردا باید با این آدمها برم سفر؟بیان خونه م؟برم خونه شون؟

دیدشون به زندگی خیلی با من فرق داشت...

قرار بود من ۱ ساعتی باشم و برگردم.فکر کنید ما رفتیم پایین .تازه کلی از مهمونها اومدن!

صد من برگشتم خونه.تازه اونم گشنه و تشنه!

باورم نمی شد آدمهایی اینقدر متفاوت با من هم تو این دنیا وجود دارن!حتما دوستان منم برای اون خیلی عجیب و بی مزه بودن.

صبح مادر گفت :من و بابا فکر می کنیم این پسر مرد زندگی نیست.هر جور حساب می کنیم ۵-۴ سالی تو زندگیش هست که الاف بود.نه درس خونده تو این مدت ونه کار کرده.

گفتم:آره.خیلی فرق داریم.

و بهش گفتم.

گفت:نباید قبل از اینکه منو بشناسی می بردمت اونجا!اصلا با دوستام قطع رابطه می کنم(داشت کل صورت مساله رو پاک می کرد!)

منم دیدم متوجه نمی شه.گفتم:اصلا پدر مخالفه.

گفت:مشکل دخترها اینه که تو آسمون دنبال همسر هست(توقع اینکه سر کار بری خیلی زیاده آقا جون؟؟؟!!)

و منو سرزنش کرد.

تو دلم گفتم:کاش زودتر از این دنیای بچه گانه بیای بیرون.و زندگی رو اینقدر ساده نگیری..

 

ماجراهای من و کتابخانه

جمعه که رفتم کتابخونه پیرمرد معصوم رو دیدم!صورت ندیده تک تکتون اومد جلوی چشمم.اما بیخیال همه تون راهمو کج کردم که منو نبینه.

جمعه شب هم مهمون دوستم بودم.جای شما خالی اینقدر حرف نگفته داشتیم که یدفعه با استشمام بوی سوختگی به خودمون اومدیم.شاممون فنا شد.به شکل اساسی فنا شد.اما کی اهمیت می ده.

خلاصه ساعت ۱۲ بود که دوست جون یادش افتاد مقنعه نداره برای کنکور!هی گشت و گشت.پیدا نکرد.من گفتم صبح بریم خونه ما من بهت می دم.

اما برادر جان یه فکر بکر کرد!گفت همسایه بالایی الان اومده.تصور کنید ساعت ۱۲ شب،دوستم رفت و ازش مقنعه گرفت.یعنی من حاضرم با چادر برم ولی اینکارو نکنم.

اما ماجرای سوم:ما ۳ تا همکلاسی هستیم.من با هر دو نفر دیگه صمیمی هستم.اما این دو نفر فقط همکلاسین.به دوستم که دختره گفتم:نظرت راجع به فلانی چیه؟پسر خوبیه؟اونم گفت:آره.و من گفتم که چقدر دلم می خواد ۲ تا دوست خوبم با هم ازدواج کنن.

همون موقع فلانی سمس داد که : امروز نبودی.برای روز زن شیرینی بردم کلاس.جات خیلی خالیه توی کلاس."ما را سر باغ و بوستان نیست/هر جا که تویی تفرج آنجاست" ،راستی آخر هفته دارم می رم خواستگاری.

یعنی تله پاتی از این بیشتر؟!

چه ضد حالی.البته براش خوشحالم و نکته بعد اینکه فلانی زیاد می ره خواستگاری.ایشالا هر چی خیره پیش بیاد.

خاتمه کلام:ساعت درسم به ۱۰ ساعت رسیده.مغزم داره تموم می شه دیگه.این وسط مامان هم جراحی داره.فکر کنید!

من نادم!

امروز از کتابخونه  اومدم بیرون.داشتم تو پارک چرخ می زدم که یه نیمکت پیدا کنم برای نشستن.اصلا حواسم به دور و برم نبود و چشمم فقط نیمکتهای خالی رو می دید که یه دفعه شنیدم:چه خانم زیبایی!

برگشتم و دیدم یه پیرمرد حدودا ۷۰ ساله با عینک دودی و کلاه کپ قرمز روی سرش گوینده این جمله قصار بود.

معمولا اگه حوصله داشته باشم واکنشی در خور نشون می دم.اومدم یه چیزی بگم اما انگار دیدن سن و سالش زبونم رو بند آورده بود. کللللللللللی به خودم فشار آوردم تا این جملات به ذهنم رسید:از سنتون بعیده.دیگه باید به فکر اون دنیاتون باشید!

اومدم خونه و تعریف کردم و به طرز بیرحمانه ای آماج شماتت قرار گرفتم:

آخی.چرا پیرمردو یاد مردن انداختی؟

اگه بابا پیر بشه دوست داری یکی این حرفو بهش بزنه؟

خب راست گفته بیچاره!

حرفت خیلی  زشت بود!

آخر گفتم:تسلیم.من غلط کردم.

فردا باید برم تو پارک پیداش کنم ازش حلالیت بطلبم و بخوام ادامه بده این کارو! والا!مادر خواهره داریم؟

صندلی داغ!

اول ، یه زبون درازی گنده به همه تون که دیر تبریک گفتید!

دوم اینکه خیلییییی ممنون از تبریک.آدرس میدم کادو هم پست کنید بی زحمت.برای ادامه درس خوندن به انگیزه نیاز دارم!

اما

اما

فکر کنید روزی ۹ ساعت تو کتابخونه ،رو ۱ صندلی چوبی بشینید.بعد کجاهاتون چقدر درد می گیره.نه؟

بدتر اینکه نه میشه مانتو در آورد نه مقنعه.و نه کفش.

ممثل مجسمه باید ۹ ساعت بشینی.اونم منی که عادت به ۴ زانو نشستن دارم.حتی وقتی جایی مهمونم اگه صمیمی باشم رو صندلی میز ناهار خوری ۴ زانو می شینم.

خلاصه جون می کنم اونجا.

چه باید کرد رفیقان شفیق!

*ادامه داستان هنرمند بیکار طولانیه.وقت ندارم فعلا.ببخشید.

روز من

                                                      

ممنون از همه دوستانی که "روز جهانی ماما" مصادف ۵ می رو تبریک گفتن.

*خیلی جلبید!از کجا می دونستید؟!

*کارت جشن رو هم گرفتم که برم.اما محلش واقع در هتل المپیک(نزدیک استادیوم آزادی"اونم ۹-۶ جمعه شب بود.بی خیال شدم!

*عکس:لوگوی سازمان بهداشت جهانیه.به این مضمون:امروز جهان بیش از هر زمان دیگری به "ماما"نیازمند است.

هنرمند بیکار

حدود ۲ ماه پیش برای اولین بار دیداری داشتیم.

نکته ای که توی رفتار ایشون جلب توجه می کرد محجوب بودنش بود.نشستیم و کمی حرف زدیم.گفت که یه مدرک فوق دیپلم و یه مدرک لیسانس(هنر) داره. و آخرهای سربازیشه.خیلی آدم آرومی بود با چهره و خانواده ای معمولی.اونقدر آروم بود و اعنماد به نفس داشت که من نپرسیدم کجا درس خونده.

دیدار اول خیلی معمولی پیش رفت و شب که رسیدم خونه سمس داد که:شما همونی که هستی که من دنبالشم.کی خدمت برسیم با خانواده!

من کلی تعجب کردم.چطور با یکبار دیدن من به این نتیجه رسیده بود.

در جمع ۲ بار همدیگه رو دیدیم.

و اطمینان ایشون به ازدواج هر روز بیشتر می شد.قضیه رو تو خونواده مطرح کردم.اولین چیزی که بابا پرسید شغلش بود.و جواب من این بود:بیکار!و دومین سوال:چرا الان سربازی می ره با این سن؟

و طبق گفته آقای هنرمند این چند سال ایشون مشغول درس بودن.من هر چی حساب می کردم باز هم چند سال ایشون به بطالت گذشته بود.اما  به خودم گفتم حالا بیشتر آشنا می شیم و می فهمم اوضاع از چه قراره.

برام از گروه دوستیش گفته بود که خیلی بچه های خوبی هستن و حتما باید ببینمشون.

یه بار ازش پرسیدم که پستت توی پادگان چیه؟(تنها چیزی که می دونستم این بود که لیسانسیه ها می تونن افسر باشن!)

گفت :گروهبان یکم!گفتم: مگه  لیسانس نیستی؟

گفت:مقررات عوض شده.

اومدم خونه و گفتم.بابا گفت:جدی؟باهات شوخی نکرده؟

گفتم :نه بابا.شوخی نداریم با هم.

به یکی از دوستان که تازه سربازیش تومو شده بود سمس زدم و پرسیدم گروهبان تحصیلاتش چیه.گفت:کلک !مچ کیو می خوای بگیری؟

گفتم قضیه رو.و تازه فهمیدم که با مدرک کاردانی  مردم گروهبان یکم می شن!قانون تغییر نکرده.

بهش گفتم:اگه من ارشد قبول بشم و تحصیلاتم ازت بالاتر بره چی؟گفت:مهم نیست.

پرسیدم شغل آینده ت چی؟گفت:قراره!تو شهرداری مشغول بشم.یکی دو سال هم تو خونه بابام زندگی می کنیم تا بعد.

خب ،همه این حرفها زیاد جالب نبود.نه برای من نه خونواده م.

با پدر نشستیم به گفتگو.بابا گفت:اگه پس فردا بحثتون شد و تو حرفی زد و ایشون گفت چون بیشتر درس خوندی فکر می کنی عقل کلی ناراحت نمی شی؟چرا شغل نداره؟چرا ازه الان سربازی رفته؟ و هزارتا مساله دیگه.در آخر اینکه چرا تو نمی دونی با مدرک لیسانس توی پادگان چه درجه ای باید داشته باشن!!!

تا اینکه ...سمس داد که سالگرد ازدواج دو تا از دوستامه.جشن دارن و من دعوتم.تو هم بیا.

من تو عمرم از اینجور مهمونیا نرفته بودم(مثل پارتی بود دیگه).حس خوبی نداشتم به رفتن.

گفتم :نه.الان که هیچ خبری نیست من نیام بهتره.

کلی اصرار کرد که همه می دونن ما آشنا شدیم و من تنها نمی رم و اولین خواسته منه و ...

منم به مادری گفتم..اونم مخالفت کرد که شما دوست نیستید.چهره خوبی نداره.

گفتم نمیام.و باز هم اصرار و اصرار.

به پدر گفتم و در کماللللللللللللللللللللل ناباوری گفت:برو تا بشناسیش!

داشتم پس می افتادم.

بماند که سر لباس پوشیدن چند دست عوض کردم که مناسب اون مجلس باشه.

خلاصه راه افتادیم.

ادامه دارد....

*عکسها در پست سفری به روزهای کودکیه بچه ها جون.

شکست خوردم!

با سلام.

اینجانب قریب به ۸ مرتبه و از طریق سایتهای مختلف قصد آپلود عکسها رو داشتم که نشد.

این روزها فقط می رسم کامنتها رو تائید کنم.ببخشید که جوابی نمی دم و سر نمی زنم.

اما حکایتی جالب:

دوستی روایت کرد که استاد گرامش خاطره ای تعریف نموده.اندر احوال زنی که به ایشان مراجعه کرده و رژیم غذایی طلب نموده که بواسطه آن ،رانهایش به سان "بیانسه خواننده" گردد.استاد کف نموده بودندی.

در شگفتم از این مردمان!!!

*برای تنوع فونت رو بزرگ کردم که عدم حضورمو کمتر حس کنید.

سفری به روزهای کودکی(سفر کرمان)

به شکل ضرب الاجلی سفر ما به کرمان جور شد.دیار کودکی من با هزار تا خاطره...

اول رفتیم راه آهن و سوار قطار شدیم.مسیر طولانی بود و خسته کننده.شب هم دو تن از آقایون دعواشون شد .یکی معترض بود که پسر جوون ۳ مرتبه به هوای اشتباه اومدن در کوپه شونو باز کرده.چون گلوش پیش خانم اون آقا گیر کرده.دعوا و کتک کاری تا ساعت ۱۱ شب ادامه داشت.پلیس قطار هم نقش چغندر داشت.

خلاصه صبح رسیدیم و رفتیم هتل محل اقامت.همه مسیر یه حال و هوای خیلی خوب داشتم.یاد روزهای کوکی افتادم.با اینکه ته دلم حس غربت تو یه شهر غریب رو داشتم،بخاطر مدرسه و دوستان عزیزم عاشق کرمان بودم.

به لطف فیث بو.ک چند ماه قبل سحر رو پیدا کرده بودم.

بهش سمس دادم و وقتی زنگ زدم بهش از خوشحالی نفس نفس می زد.

صبح فردا اومد دنبالم.از دور دست تکون داد.دیدن دوستی که با هم "حسنک کجایی و دهقان فداکار "رو می نوشتم،وسطی و لی لی بازی می کردم و دائم خونه هم بودیم ،رو نمی تونم وصف کنم.دوست داشتم پر بکشم به آسمون..محکم همدیگه رو بغل کردیم و سوار ماشین شدیم.وقتی رسیدیم خونه یادم افتاد شیرینی نخریدم و دست خالی رفتم!

سحر ،زن بود،مادر بود و برای بار دوم داشت موجود کوچولویی رو تو وجودش حمل می کرد.امیر حسین ۵ ساله هم نذاشت ما ۱ عکس درست حسابی بگیریم.با ۷۰ سانت قد نمی دونم این صدای بلند از کجاش در می اومد که دلم می خاست مث رادیو خاموشش کنم!

نشستیم و حرف زدیم و خوردیم و عصر برگشتم هتل.

دیدار بعد ،خانواده سرشناسی بودن در کرمان.که پدربزرگ خانواده سالها پیش یه خمره اشرفی پیدا می کنه.با عقل معاش کاری می کنه که الان ثروتمندترین خانواده کرمان هستن.فکر کنید!

ما را دعوت کردن به روستای ییلاقی سیرچ.

وسط کویر همچین منظره ای!عجیب نیست؟

هوای خنکی داشت و خیلی زیبا بود.

از اونجایی که من همیشه آرزوی برادر دارم مدت ۱ ساعت با پسرشون پینگ پونگ بازی کردم و بلد هم نبودم.اون هم از مدرسه و اینکه خوشش نمی یاد از درس برام گفت.بعد فیلم "پرتقال خونی " رو دیدیم.و شب برگشتیم.

فردا هم رفتیم منزل آشنایی دیگه.ایشون هم اهل دهات کرمان بودن.طوری که بار اول دیدارمون که من ۵ ساله بودم به مامان گفتم :یه آقای سیاهپوست اومده دوست باباست.

یه خونواده ۹ نفره با نوه ها و عروسهای زیاد.ایشون هم در جوانی نون هم برای خوردن نداشته(به اذعان خودش).ولی الان ...عروسهاش همه سانتافه و آزرا داشتن.و جالبه تا منو دید گفت: خوبی خاتون؟دکتر شدی با ما کاری نداری؟

اصلا فکر نمی کردم اسم من یادش باشه.و تعریف کرد که همه پسرها رفتن به راه کج جز ۲ تاشون.

عاشق دخترش بود وتا وارد شد صورت و دست دخترش رو بوسید.و همه نوه های دخترش رو.

اما ،عشق من "باغ شاهزاده" واقع در ماهان کرمان.

ساخته یکی از قاجارها.مثل تکه هایی از بهشت روی زمین.با یک سیستم مهندسی بسیار دقیق.بسیار زیبا.میگم این قاجارها همه جا می تونستن یه بنای خوش آب و هوا برای خودشون دست و پا کنن.حتی توی کویر.

چند تا عکس گذاشتم.چیدمانش جالب نیست اما عکسها قشنگن.

 

 

                  

 

 

 

                   

غیبت  مجاز

شاید، یعنی با احتمال قریب به یقین چند روزی نمیام.

عروسی و خواستگاری و این حرفها هم نیست.دلتونو صابون نزنید.

خاتون می خواد خاتون بشه.

الان که دارم می نویسم اندی هم داره می خونه:چه احساس قشنگی تو قلبم تو رو دارم..

با اینکه اصلا صدا نداره،ولی صداش آرامش بخشه برام.

امشب بغضم ترکید.حس بدم با اشکها اومد و ازم دور شد.نمی دونم تجربه دارید یا نه.اما گریه کردن پیش بعضی ها خیلی اثر خوبی روی روح آدم می ذاره.این بعضی ها برای من والدین هستن.

می دونید که من کار فعلیم رو دوست ندارم.یعنی اصلا اقناع نمی شم.و این مثل اسید ،ذره ذره می چکه روی روحم و آبش می کنه.

گفتم :من دلم می خواد برم جایی کار کنم که از خودم راضی باشم.جنوب شهر با حقوق ماهی ۳۰۰ تومن.عوضش حالم خیلی بهتر می شه.اما از بابا خجالت می کشم که فقط خرج راهم در میاد.و بعد این همه سال وجهه و اعتبار ندارم پیشتون.

بابا گفت:خوب برو بابا جان.من مخالف نیستم.همون ورامین هم خودت نخواستی بمونی.

من: من اونهمه  مریض داشتم. اونجا که منو دوست داشتن و معتمدشون بودم.شما گفتید جاده ش خطرناکه و دوره.

خلاصه مسیر بحث عوض می شه که هیچ کس مقصر نشه.چه بهتر.

من اینم.خاتونی که دلش تاپ تاپ می کنه بره میون مریض هایی که بهش نیاز مبرم دارن.زنهایی که بی سوادن.۵ تا بچه دارن.هفته ای یه بار حموم می رن.تا پنجم ابتدایی بیشتر نخوندن.نمی تونن آدرس خونه شونو خودشون بنویسن.

بچه های شیطونی که شلوغ می کنن و نمی ذارن من با مادرشون حرف بزنم.بچه های نوزادی که شیرینن و جیش می کنن روی مامای بیچاره.

درمانگاهی که از بس شلوغه تصمیم داری ۸ صبح بری دستشویی و تا ۱۲ ظهر به مثانه ت التماس می کنی که این تن بمی ره دووم بیار!اندکی صبر!

من واسطه م.از طرف خداوند که اونها بهتر زندگی کنن.و  من شبها خوشحال می خوابم و چشم به فردا دارم که با هم سر و کله بزنیم.

من انسانم.و می خوام روح سالمی داشته باشم.

می مونه پیدا کردن درمانگاه مشارکتی که میفته بعد از کنکور.که خارج تهران نباشه که هلاک مسیر بشم.

می خوام همون خاتون بشم که قلبش از شادی می تپه.شاید بنظر کوزت بودن بیاد.ولی حس نابی می ده به من که با هیچ چیز دیگه ای عوض نمی کنم.

خداوندگارا به تو محتاجم که هدفم جز واسطه خیر بودن نیست.به وجود آسمانیت نیاز دارم.

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

این یک خاطره از استاد نقاشی منه.مردی شصت و اندی ساله بود.خیلی شبیه برادر شهید چمران بود که الان عضو شورای شهره.ریش بلند شبیه اون داشت.عینک هم می زد.فقط سرش بیشتر مو داشت.همسر و پسرش اختلال روانی شدید داشتن.بطوریکه هر ماه یکیشون بستری بود ...و پسرش دونه های برنج رو قبل از خوردن می شست..اما مرد خیلی شاد و شوخ طبعی بود.

ماجرا از این قراره که:

یه روز استاد می ره حمام.خونه شون حیاطی بوده و حمام توی حیاط و با فاصله از ساختمون خونه بوده.با خیال راحت حمام می کنه و وقتی می خواد حوله و لباسش رو بپوشه ،می بینه که ای داد بیداد!خانمش لباسهاشو جمع کرده،در خونه رو فقل کرده و رفته بیرون.

استاد می یاد بیرون و یه کم صبر می کنه.می بینه نه،هوا سرده و تا شب یخ می زنه.

فکری به سرش می زنه!که بره خونه یکی از اقوام که نزدیکه بهشون و ازش لباس بگیره.

نگاه می کنه و چادر گل گلی خانمش رو کنار حیاط می بینه.چادر رو سرش می کنه با دمپایی از خونه می زنه بیرون.با اون هیبت تصور کنید که قد چادر هم براش کوتاه بوده ...چه مصیبتی.

می گفت تند تند راه می رفتم که توجه کسی جلب نشه تا رسیدم به ۴ راه.اومدم رد بشم که یه ماشین جلو پام ترمز زد و فکر کرد ..بله.رفتم جلوتر اومد جلو.رفتم عقبتر دنده عقب گرفت.در یک لحظه یه فکر بکر به ذهنم رسید!رفتم جلو.شیشه ماشین رو داد پایین .منم طوری که فقط اون ببینه چادر رو باز کردم که صورت و ریشم رو ببینه.گفتم بیام بالا؟

راننده که فکر می کرده الان چه لعبتی زیر اون چادره اول یه سکته ناقص می کنه، بعدم چند تا فحش آبدار می ده،پا رو گاز می ذاره و می ره.

استاد هم منتظر نمی شه به سرعت متواری میشه...

تا می رسه به کوچه پیرزن فامیل.از قضا چند تا از پسرهای محل سر کوچه بودن و فقط کافی بوده که بفهمن زیر چادر کیه.می گفت بدون جلب توجه خودم رو رسوندم دم در خونه شون.در زدم.فامیل گفت کیه؟خودمو چسبوندم به در .گفتم:منوچهرم.درو باز کن.ولی نترسی ها با چادرم.فقط درو باز کن.برات تعریف می کنم.

پیرزن هم چند تا از لباسهای شوهر مرحومش رو می ده به استاد. استاد تا شب صبر می کنه و بر می گرده خونه.

 

 *دکتر،دوست عزیزم  دیروز برای سومین سال امتحان تخصص داد.دکتر جز معدود پزشک هاییه که با صفاست و به آدمها از بالا نگاه نمی کنه.انسان واقعیه.و مریضهاشو دوست داره.شب قبل امتحان بهش سمس زدم:دکتر ،عمومی و متخصصت هر دو رو می خوام.موفق باشی.جواب داد:مرسی.برام دعا کن.

اگه می تونید براش دعا کنید که امسال قبول بشه.مگر نه اینکه دوست دوست شما دوست شماست؟