امروز از کتابخونه  اومدم بیرون.داشتم تو پارک چرخ می زدم که یه نیمکت پیدا کنم برای نشستن.اصلا حواسم به دور و برم نبود و چشمم فقط نیمکتهای خالی رو می دید که یه دفعه شنیدم:چه خانم زیبایی!

برگشتم و دیدم یه پیرمرد حدودا ۷۰ ساله با عینک دودی و کلاه کپ قرمز روی سرش گوینده این جمله قصار بود.

معمولا اگه حوصله داشته باشم واکنشی در خور نشون می دم.اومدم یه چیزی بگم اما انگار دیدن سن و سالش زبونم رو بند آورده بود. کللللللللللی به خودم فشار آوردم تا این جملات به ذهنم رسید:از سنتون بعیده.دیگه باید به فکر اون دنیاتون باشید!

اومدم خونه و تعریف کردم و به طرز بیرحمانه ای آماج شماتت قرار گرفتم:

آخی.چرا پیرمردو یاد مردن انداختی؟

اگه بابا پیر بشه دوست داری یکی این حرفو بهش بزنه؟

خب راست گفته بیچاره!

حرفت خیلی  زشت بود!

آخر گفتم:تسلیم.من غلط کردم.

فردا باید برم تو پارک پیداش کنم ازش حلالیت بطلبم و بخوام ادامه بده این کارو! والا!مادر خواهره داریم؟