من نادم!
امروز از کتابخونه اومدم بیرون.داشتم تو پارک چرخ می زدم که یه نیمکت پیدا کنم برای نشستن.اصلا حواسم به دور و برم نبود و چشمم فقط نیمکتهای خالی رو می دید که یه دفعه شنیدم:چه خانم زیبایی!
برگشتم و دیدم یه پیرمرد حدودا ۷۰ ساله با عینک دودی و کلاه کپ قرمز روی سرش گوینده این جمله قصار بود.
معمولا اگه حوصله داشته باشم واکنشی در خور نشون می دم.اومدم یه چیزی بگم اما انگار دیدن سن و سالش زبونم رو بند آورده بود.
کللللللللللی به خودم فشار آوردم تا این جملات به ذهنم رسید:از سنتون بعیده.دیگه باید به فکر اون دنیاتون باشید!![]()
اومدم خونه و تعریف کردم و به طرز بیرحمانه ای آماج شماتت قرار گرفتم:
آخی.چرا پیرمردو یاد مردن انداختی؟
اگه بابا پیر بشه دوست داری یکی این حرفو بهش بزنه؟
خب راست گفته بیچاره!
حرفت خیلی زشت بود!
آخر گفتم:تسلیم.من غلط کردم.
فردا باید برم تو پارک پیداش کنم ازش حلالیت بطلبم و بخوام ادامه بده این کارو! والا!مادر خواهره داریم؟![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:32 توسط خاتون
|
ای عشق بسوی تو گذر می کنم از خویش