یاد یاران مهربان

توی مطب دکتر نشستم تا نوبتم بشه.همه صندلیها پره.

مردی وارد می شه .با دو تا عصا.سنش به ۴۰ نمی رسه.قد بلند داره و چهار شونه ست.با لباسای تقریبا مندرس.حدس می زنم کارگر باشه.معلومه که درد می کشه.اومده رادیوگرافی لگن خاصره.دفترچه ش رو می ده.و وایمیسه وسط مطب.چون جای نشستن نیست.جای ایستادن هم نیست.به دور وبرم نگاه می کنم.۲ تا مرد اونجا هستن.یکی پیرمردی بیمار.اون یکی هم همراه زن حامله ش هست.نمی دونم شوته یا خودش رو زده به شوتی.چون حتی به ذهن من هم خطور نمی کنه که بخواد جاش رو بده تااون مرد دردمند بنشینه.

می بینم درنگ جایز نیست.

بلند می شم و می گم:شما بفرمایید.

دستپاچه می شه.کمی هم خجالت می کشه.شاید به غیرتش بر می خوره که ۱ زن جاشو بهش بده.میگه:نه.مرسی.

می گم:من الان می رم داخل.نوبتمه.شما بشین.

میاد و می شینه.

به بقیه نگاه نمی کنم.چون احتمالا متعجب دارن نگام می کنن یا..

اصلا برام مهم نیست.از خودم خوشم میاد که از انجام اینطور کارها لذت می برم.شکرت خدایا.

.

.

.

بالاخره بعد بوقی با ۲ یار مهربان قرار ملاقات می ذارم.۲ یاریکه با اومدن بچه به زندگیشون رابطه مون بشدت کمرنگ شده.

میرم داخل پارک که می بینم دوستم داره با یه پسر کاکل زری میاد.می گم سلام و بدون معطلی کوهیار رو بغل می کنم.وای که چقدر نازه و غریبی نمی کنه.

اما تو چشمهای دوستم غم می بینم.مادر مریض،بچه داری،

شوهر داری و کار بیمارستان.

برای اولین بار تو مدت ۲ ساعتی که با هم بودیم حتی یه لبخند هم روی لبهاش ننشست.دلم سوخت.دلم گرفت.تا کی می خواد به این وضع ادامه بده.تا کی می خواد نگه که از درون داره متلاشی می شه.پسرش چی می شه....

دوست دیگه با پسر و شوهرش میاد.شوهرش طه رو می بره زمین بازی.

ما هم مثلا گپ می زنیم!

این می شه دیدار ۳ تا دوست قدیمی!

با دوستی مذکر سر کلاس هستیم تا استاد بیاد.(صرفا دوست و همکلاسی.صنمی با هم نداریم)وداریم صحبت می کنیم که تلفنش زنگ می خوره.یکی از همکارهای  مونثشه.سوال داره ازش.یه بیماری اومده و درمورد درمانش داره می پرسه.نمی دونم چرا وقتی داره حرف می زنه حس بدی دارم.حسادت،یا چیز دیگه.قطع می کنه و عذر خواهی می کنه و با ادامه صحبتمون می رسیم.از این حسم اصلا خوشم نیومد!

رفتم از تو ماشین سی دی بیارم گوش بدم.هر چی گشتم نبو.اومدم می گم :کجان سی دی ها؟

بابا می گه :صبح داشبورد باز بود.

بله .دزد سی دی هامون،حدود ۲۵ تا رو دزدیده!

 

 

تراریوم

چند روز پیش توی مترو می رفتم که تو اون محیط تنگ و تاریک چشمم خورد به چند تا ظرف که داخلشون گیاهان خیلی سرزنده و شادابی بودن.

نوشته کنارشون نام این ظرفها رو "تراریوم" عنوان کرده بود.

کنجکاو شدم که این تراریوم چی هست:

تراریوم از نظر معنی، باغ مینیاتوری در یک جام می باشد. تراریوم کلکسیونی از گیاهان کوچک است که در ظرفهای محدود و شفاف رشد می کنند.تاریخچه تراریوم به دوران سلطنت ملکه ویکتوریا برمیگردد. وقتی که جستجوگران گیاهان عجیب و غریب را از سفرهایشان به سرزمینهایشان می بردند، آب و هوا برای رشد موفق این گیاهان خارج از منطقه ای محصور، بسیار نا مناسب بود. بنابراین جعبه های مخصوصی از شیشه ساخته شده بود برای کاشت این گیاهان نادر و کمیاب.

این گلخانه کوچک ساختگی عاری از هر نوع گرد و خاک است و نگرانی از بابت باد شدید یا گرما وجود ندارد. نور مستقیم خورشید هم نیاز نیست و در تاریکترین نقطه آپارتمان بخوبی رشد می کند و در هر فصلی می تواند محفوظ باشد. امکان ورود حشرات به آن وجود ندارد.

تراریوم طرحهای مختلف و متنوعی دارد و یکی از عوامل نادر و تمیز برای محیط زیست می باشد. تغییرات هوا در آن تاثیری ندارد و حتی بخاری روشن در زمستان صدمه ای به آن نمی زند. گاهی گیاهان پژمرده گلخانه ها را به تراریوم منتقل می کنند تا سلامت خود را باز بدست آورند چون در آنجا از رطوبت و تغذیه مناسب بهره مند می شوند.

 تراریوم ها، چون رطوبتشان را در یک چرخه حفظ میکنند، به توجه بسیار کمی نیاز دارند. وقتی که تراریوم کاشته می شود رطوبت داخل جام گیاه را مرطوب نگه می دارد، در نتیجه آنها به مواظبت خیلی کمتری نیاز دارند به علت حفظ رطوبت در یک چرخه، فاصله آبیاری در یک تراریوم بسته می تواند 1 ماه و یا حتی بیشتر هم باشد.

                

                        

                        

 *وسوسه شدم که یدونه درست کنم بذارم تو اتاقم.

یک روز پرکار

امروز خسته و آبپز رسیدم خونه.مادری و خواهری مشغول روفت و روب بودن و خوابیدن اصلا جایز نبود!(به دلایل استراتژیک!)

کمی کار کردم.

بعدش باید یه سونوگرافی انجام می دادم.خوشحال و خندان رفتم اونجا گفتن دکتر رفته سفر!

رفتم یه رادیولوژی دیگه.دفترم رو دادم به خانوم منشی.گفت:ناشتایید دیگه؟

اینطوری شدم:

گفت:۶ ساعت باید ناشتا باشید.

قرار شد شنبه برم.

برگشتنه  رفتم ماست بخرم.گفتن:نیاوردیم .تازه شده ۱۳۰۰!

گفتم:روزانه می ره بالا؟

گفتن:حتی نصف روز(هر ۱۲ ساعت می ره بالا!)

اومدم خونه.مامان گفت:ماست می خوایم.الان نه،غروب برو که خنکه.منم حوصله لباس عوض کردن نداشتم و دوباره رفتم و خریدم انجام شد.

شام امشبم با من بود.با حالتی که کم از کوزت نداشت ماحصل این شد( کتلت نیستا):

 

این روزها (1)

اول ممنون بابت پیشنهادهاتون.از شنبه لحاظ می شن!

امروز مختصری از وقایع این چند روز می نویسم.

پایگاهمون یه کم دوره.با مترو می رم.

۹۰ درصد کارم هم واکسیناسیون و پایش رشد بچه ها ،از ۳ روزه تا مدرسه است.

چند روز پیش دیدم صدای یه آهنگ شیش و هشت همه جا رو پر کرده و صدای قهقهه همکارم میاد.رفتم تو سالن.دیدم یکی از مادرها برای آروم نگه داشتن پسر ۶ ماهش با گوشی آهنگ گذاشته.پسرک هم چه رقصی می کرد.قند تو دل همه آب می شد.نشسته بود و بالاتنه ش رو تکون تکون می داد.

مادر دیگه های با متین و ایمان ۶ ماهش اومده بود.با یه کالسکه دو ترکه!مدل جدید بود.ندیده بودم.پسرها اصلا شبیه نبودن.ولی شدیدا خوردنی بودن.مخصوصا ایمان که آخرش بغلش کردم و لپشو بوسیدم.بدترین قسمت کارم اینه که باید به پاهای کپلیشون واکسن بزنم که می دونم خیلی هم درد داره. این دو قلوها ۱ برادر ۸ ساله داشتن که مث پروانه دور و برشون بود.مادر می گفت :اگه این پسر کمک دستم نباشه به هیچ کاریم نمی رسم.

این روزها وقت تلقیح واکسن کزاز به اول دبیرستانیهاست.دختر و پسر،همه اینقدر ترسو هستن که باورتون نمی شه.دخترها:دستشونو  می کشن عقب.می گن مامانوشون بیاد دستشونو بگیره.

یکیشون که شدیدا هم لوس بود با ورود سوزن به دستش شروع کرد به داد زدن و گفتن:یا قرآن مجید!یا قرآن مجید .یا قرآن مجیییییییییییییید!!!!!!!!!!!و ولوم صداش هم لحظه به لحظه بالا می رفت.بعد بهش گفتم :زنده ای ؟گفت :آره.درد نداشت!

پسرها:وجهه شونو حفظ می کنن.می گن:خانوم این سوزن تا ته باید بره تو دستم؟می گم:نه فقط سرش رو می زنم تو دستت.نمی شه نزنید ولی کارت بدین من برم ثبت نام!

یکیشون می گفت:خانوم پنی سیلینه؟گفتم :نه کزازه.گفت:مامانم گفته قبلش تست کنین!

. . .

دیروز مهر مادری رو تو وجود ۱ زن ۲۳ ساله دیدم.کارهای امیر ۱۵ روزه رو انجام دادم و گفتم اون یکی قولش کو؟گفت:خونه ست.می رم میارمش.مهر ماردی باعث می شد تو این هوای گرم ۴ بار بخاطر بچه هاش این مسیرو طی کنه با وجود اینکه دست تنهاست.

پدری با دختر ۱۸ ماهش اومده.همه می رن و می مونه.میگه :نوبت من رد شد.می گم :چرا سر نوبت نیومدید داخل؟

طبق معمول بی زبونی مردها در مواقعی که باید حرف بزنن!

می گم :مادرش کو؟می گه :بارداره.سر کار هم می ره.من آوردمش.با اینکه باید برم کارشو انجام میدم.

رییسمون هم دختر جالبی نیست.این چند روز من تنها کار کردم.نیومد و موند خونه.فکر می کنم می خواد سطح تحمل منو بسنجه.

گاهی مریضها ازش شکایت می کنن پیشم.

می دونم تا ۳-۲ ماه دیگه می تونم همونجا مطب بزنم و کاری کنم مریضهای مطبش از نصف هم کمتر بشه.ولی این کار با اصول اخلاقیم جور نیست.

دیروز جلسه رابطین داشتیم.رابط=عده ای از زنهای همون محل که میان و آموزش می بینن.و سعی می کنن سطح بهداشت محله ور بالا ببرن.

همکارم اومد و گفت:بیا بریم معرفیت کنم.

رفتیم و چای و شیرینی خوردیم.بینشون یه خانومی با لبخند زل زده بود و چشم ازم بر نمی داشت.

ظهر همکارم گفت:قصد ازدواج داری؟گفتم :خانوم محمدی!

گفت:برای برادرش.متولد ۱۳۵۱، ۱۰۰ کیلو،۱۸۰ سانت،شغلش آزاده و پوستش سفیده! من گفتم خانم ...که دیدین.چاقالو نیست! چی بگم بهش؟

خب سطح همه چیز مردم اونجا با من فرق داره.به همکارم گفتم بگو:شغل آزاد دوست ندارم.یا سنش زیاده یا هر چی می خوای.

اون خانم هم ساعت ۱۲!زنگ زد و جواب گرفت.

این مواردو به خونواده م نمی گم.چون مادر ترش می کنه و می گه تو همیشه می ری جاهایی کار می کنی که به ما تناسب ندارن!

 

خاتون گرما زده

سلام بر عزیزان جان.عرض به حضور انورتان که ما خوبیم.زنده ایم.این  روزها کانه اسب کار می کنیم.

یعنی از صبح تا ۱ اصلا وقت دستشویی هم نداریم.گاهی یه چای می ریزم و اوووووووه.ساعتها می گذره  و وقت نمی شه بخورمش.

گرما بدجوری عذابم می ده این روزها.می رسم خونه یه حالیم.پیشنهادی ندارید؟ چون آب معدنی و چای بی اثره.

خاطرات مربوط به نی نی های عسل درمانگاه رو در اولین فرصت می نویسم.

یک طرفه العین

بالاخره بعد از حدود یک سال رفتم کلاس خوشنویسی.

با این که کلاس جمع و جوریه و امکانات آنچنانی نداره خیلی ذوق داشتم.

حتی منشی اونجا که یه خانوم بد اخلاقه با دیدنم بی اختیار لبخند زد.

رفتم داخل کلاس و یکی از بچه ها رو دیدم.نیشهامون از بنا گوش دررفته..حال و احوال و کلی حرف نگفته.از کنکور من و خودش و کار و بیمارستان رفتن اون و من.گفت:خوب شد اومدی.از وقتی تو نمیای کلاس خیلی خلوته.جلسه پیش من بودم و استاد و خیلی خجالت کشیدم.بچه ها نمیان.

گفتم:امروز فرشته میاد.بهم سمس داده.

بعد از نیم ساعت استاد اومد.گفت:چه عجب اومدی!گردنت چطوره؟کنکور چطور بود و از این حرفها.

راستش فکر نمی کردم اینقدر خوب منو یادش باشه.

نشسته بودیم که یکی دیگه از بچه ها اومد.بعد هم یه خانم با شوهرش اومد تا با استاد صحبت کنه و ثبت نام کنه.

بچه ها یکصدا گفتن:استاد خاتون رو ببندید به صندلی.تا هفته دیگه همه بچه ها میان!قدمش خوبه!

نگران بودم که بعد از یک سال همه زحمتم به هدر رفته.دستم قوت نداره و مهارتم کم شده.

اما نتیجه بهتر از اونی بود که تصور می کردم:

                 

 شاید به امتحان مرداد ماه برسم.(به قول مامان من همیشه در حال امتحان دادنم!)

 

 

ماما شدم!

اون دوستی که برای کار قرار بود تماس بگیره در یک اقدام غافلگیرانه زنگ زد و گفت با مسئول درمانگاه صحبت کرده.اون هم اظهار تمایل کرده ظاهرا.

منم با سرعت نور رفتم اونجا.

اسم اون جا "پایگاه بهداشتیه". پایگاه، یعنی ما پزشک نداریم.

طبق معمول  مرکزی بسیاااااااااااار شلوغ بود.مسئول اونجا هم دختریه از هم دانشگاهی های خودم.چند سال بالاتر از من بود.اخلاق خیلی خاصی داره.مثلا بیش از حد رک و روراسته.و دوستم گفته بود که این دختر همچین آدمیه و ال و بله.دیدم واقعا هم هست.

مسیر کمی طولانیه.شاید بشه از اونجا زیارت هم رفت.

بیشتر فعالیت من ،قد و وزن کردن بچه ها،واکسیناسیون و مشاوره مادرهاشونه.

مریضهای باردار و زنان و ... قسمت مسئول پایگاهه(نا مرد).

نمی دونم من تحملم کم شده یا بچه های اونجا زیاد جیغ می زنن.

راستی اونجا ۱ دست شویی مشتر ک برای پرسنل و مراجعه کننده ها داره.اونم توی حیاط.اونم درش دستگیره نداره!!!! یعنی من واقعا نمی دونم چرا؟امروز به رئیس گفتم.گفت قراره براش دستگیره بذارن!عجببببببببببب.

کار زیاد دارم.

روپوش سفیدم خاکستری شده.چون ۴ سال پیش خریدمش.باید برم انقلاب بخاطرش.

مهرم هم دیگه مستهلک شده اساسی.باید برم سفارش بد.(می گم مهر فکر نکنید با مهر ماما دارو می دن!بیمه که هیچ نوع خدماتی رو با مهر ماما پوشش نمی ده.شاید چند تا آزمایش اونم آزاد بنویسم.)

پروردگارم.سپاسگزارم.

 

     

   

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

روز یکه چند وقت بود منتظرش بودم رسید..خیلی دلم می خواست مجازهایی که دوستشون دارم حقیقی بشن.چون در عرض چند ماه اخیر انگار احساسات مشترک ناگفته ای بینمون شکل گرفته بود.برای من به شخصه این دوستان متفاوت بودن.چون شیله پیله نداشتن.خوب و سالم فکر می کردن.در برابر نقطه ضعفهام موضع نمی گرفتن و هزاران نکته مثبت نا گفته.

دوست داشتم ببینمشون.یه وسوسه بزرگ و قوی!

اما ترس هم به همون اندازه قوی بود.ترس از ..؟نمی دونم!

دلو زدم به دریا.

بچه ها گفتن میان.باورم نمی شد!

دیدار شکل گرفت.و رفتیم به رستوران مورد نظر.

جالب بود دوستان جلوی من نشسته بودن(عکس چند نفرشونو دیده بودم) و من نمی دیدم!

رفتیم و سلام و علیک کردیم.

نازنین و من مثل کسانی که چند ساله همدیگه رو ندیدن دویدیم به طرف هم.همدیگه رو بغل کردیم.

۳ تا دختر مثل فرشته ها هم کنارمون بودن.و با بوسه های ناگهانیشون منو حیرت زده کردن!خیلی خوب منو می شناختن.عجیب و خوشایند بود.حسابی جور شدیم.و بهشون قول دادم که با هم بریم پارک.

نفر بعدی مردی بود که وبلاگش رو دوست دارم.از همون آغاز وبلاگ نویسی با هم آشنا شدیم.و نوشته هاش یه جور شیطنت زیر پوستی(گاهی هم روی پوستی) داره.اما به جرات می گم خیلی خیلی محجوب و با محبت بود.حیف که فاصله صندلیمون زیاد بود و نشد بیشتر صحبت کنیم.

مجاز دیگر،زنی بود که همیشه در نظرم جدی و بداخلاق بود.ولی در جمله  دوم آنچنان منو مجذوب کرد(سنم رو ۲۳ سال تخمین زد!) که منو مرام کش کرد اساسی! خیلی بذله گو وبشاش بود و به شدت پر رمز و راز!

خانوداه سه نفری دیگه رو هم که از قبل می شناختم.ولی دیدارشون همیشه برام لذت بخشه.

با اینکه تنها مجرد جمع من بودم،اینقدر محبت و انرژی مثبت توی فضا بود که نمی تونستم دل بکنم از اون جمع.

خوشحالم.خیلی خوشحال.

تمام شد

بالاخره تموم شد.

اصلا اصلا اونطوری که فکر می کردم نبود. یعنی از فصل هایی که مهمتر بودن هر ساله،امسال هیچ سوالی نیومد.

از اونطرف،دوستی پیشنهاد کار بهم داده بود اون هم با اطمینان ۱۰۰٪.

بعد از چند بار تماس و زنگ دیشب سمس داد که اون درمانگاه نیرو گرفته.به خودش زحمت زنگ زدن هم نداد.نمی دونم بعضی آدمها چرا این رفتار رو دارن؟

واپسین پست

دوستان خوبم این واپسین پستم قبل از آزمونه.فردا ساعت ۳ بعد از ظهر زمان موعوده.

رختشورخانه دلم بدجوری به کار افتاده!

ازتون آرزوی خوب و دعا و انرژی مثبت و از اینجور چیزها استدعا دارم.

بدروووووود