روز یکه چند وقت بود منتظرش بودم رسید..خیلی دلم می خواست مجازهایی که دوستشون دارم حقیقی بشن.چون در عرض چند ماه اخیر انگار احساسات مشترک ناگفته ای بینمون شکل گرفته بود.برای من به شخصه این دوستان متفاوت بودن.چون شیله پیله نداشتن.خوب و سالم فکر می کردن.در برابر نقطه ضعفهام موضع نمی گرفتن و هزاران نکته مثبت نا گفته.

دوست داشتم ببینمشون.یه وسوسه بزرگ و قوی!

اما ترس هم به همون اندازه قوی بود.ترس از ..؟نمی دونم!

دلو زدم به دریا.

بچه ها گفتن میان.باورم نمی شد!

دیدار شکل گرفت.و رفتیم به رستوران مورد نظر.

جالب بود دوستان جلوی من نشسته بودن(عکس چند نفرشونو دیده بودم) و من نمی دیدم!

رفتیم و سلام و علیک کردیم.

نازنین و من مثل کسانی که چند ساله همدیگه رو ندیدن دویدیم به طرف هم.همدیگه رو بغل کردیم.

۳ تا دختر مثل فرشته ها هم کنارمون بودن.و با بوسه های ناگهانیشون منو حیرت زده کردن!خیلی خوب منو می شناختن.عجیب و خوشایند بود.حسابی جور شدیم.و بهشون قول دادم که با هم بریم پارک.

نفر بعدی مردی بود که وبلاگش رو دوست دارم.از همون آغاز وبلاگ نویسی با هم آشنا شدیم.و نوشته هاش یه جور شیطنت زیر پوستی(گاهی هم روی پوستی) داره.اما به جرات می گم خیلی خیلی محجوب و با محبت بود.حیف که فاصله صندلیمون زیاد بود و نشد بیشتر صحبت کنیم.

مجاز دیگر،زنی بود که همیشه در نظرم جدی و بداخلاق بود.ولی در جمله  دوم آنچنان منو مجذوب کرد(سنم رو ۲۳ سال تخمین زد!) که منو مرام کش کرد اساسی! خیلی بذله گو وبشاش بود و به شدت پر رمز و راز!

خانوداه سه نفری دیگه رو هم که از قبل می شناختم.ولی دیدارشون همیشه برام لذت بخشه.

با اینکه تنها مجرد جمع من بودم،اینقدر محبت و انرژی مثبت توی فضا بود که نمی تونستم دل بکنم از اون جمع.

خوشحالم.خیلی خوشحال.