روز نو

          

سپاسی فزاینده از بخت دارم

که شد یار تا بار دیگر بهاری ببینم

گلی بر سر شاخساری ببینم

هوایی بنوشم

نوایی بر آرم

نگاری ببینم

درین کوهساران،هم آوای یاران،سرودی بخوانم

به دریا،به جنگل،به باران،درودی بگویم

دوباره رخ زندگی را ببوسم،ببویم

همان راه آزادگان را بپویم

همه لحظه ها را به شادی سپارم

سپاسی فزاینده از بخت دارم.

* امسال هم به رسم پارسال اسم تک تکتون رو می نویسم و می ذارم جلوم  تا براتون به اسم دعا کنم.انشاالله ایام به کام بشه و بمونه.

کی اشتباه کرد؟

تو این مورد ازتون کمک می خام.بی پرده رک و راست!ازم انتقاد کنید لطفا.مخصوصا آقایون.

*رمز تکراریه.کسی نداره تقدیم کنم.

ادامه نوشته

این روزها(11: سبد کالا)

          

                        

امروز جلسه داشتیم توی شبکه.موضوعش هم سبد کالا و تغذیه بود.

از اونجاییکه برنامه ریزی در کشور ما حرف اول رو می زنه این آخر سالی که  ما برای هزار جا باید آمار در بیاریم این جلسه مهم و ضروری برگزار شد.

در مورد سوء تغذیه بچه های ۶ ماهه تا ۶ ساله صحبت شد.که خود ما پرسنل هم می دونیم بیداد می کنه.بخش مهمیش هم بدلایل اقتصادیه.البته می دونید نمی شه گفت  که هر کودکی که وزن مناسب داره  تغذیه مناسب هم داره.چون مردم بوسیله غلات و برنج خودشون رو هر طور هست سیر می کنن.اما مواد ضروری به بدنشون نمی رسه.

اما طی صحبتهایی که با کمیته امداد شده به تعدای از این خانوارهای محروم سبد کالایی به مبلغ ۲۰ هزارتومن داده می شه.تا اقلام ضروری که از قبل مشخص شده  داده بشه.تا سوء تغذیه اون کودک تا حدی بهبود پیدا کنه.و مسئول تعیین این خانوارها کیه؟

معلومه:من و پرسنل دیگه!تا ۲۰ فروردین هم باید لیستشون رو تحویل بدیم !من هلاک برنامه ریزی لحظه به لحظه سیستم بهداشتیمون هستم.آخر سال که همه یا شهرستانن یا مشغول خونه تکونی ما باید بشینیم لیست خانوار محروم در بیاریم.

اما نکته جالبی که مسئول جلسه گفت: این طرح مدتهاست که توی استانهای محروم داره اجرا می شه.یه روز زنگ زدن به من که کجایی؟دیوان دره(کردستان) آشوب شده.بلیط گرفتم و رفتم دیدم مردم تحصن کردن توی شبکه بهداشت. که چرا به فلانی بن کالا دادید و به ما نه!حتی بعضی ها مدتی به بچه غذا نداده بودن که توی پایش رشد بعدی افت رشد پیدا کنه،صدک رشدش بیاد پایین! تا بن بگیرن! 

یعنی همچین مردمی داریم ما!

* ادامه مطلب یه کم بوووووق هست.ولی خوندنش خالی از لطف نیست.رمز همون رمز قبلیه.هر کی خواست بفرماید،میدهم

ادامه نوشته

این روزها(10)

این روزها فکر منم مثل خیلی از شماها درگیره.

درگیر چی؟

چقدر بده که همیشه کسانی به دل شما می شینن که از شما کم سنتر هستن.امروز سر کلاس نشسته بودیم که مائده می گه: چرا با فلانی ازدواج نمی کنی؟پسر خوبیه .تو هم دختر خوبی هستی.۴ سال هم هست که همدیگه رو می شناسید.دیروز داشتم به مامانم می گفتم که نمی دونم چرا یکی از این دو تا کاری نمی کنن.

می گم:مائده فلانی ۲ سال از من کوچکتره.بعدشم دختر چادری می خواد.گاهی میاد و جریان خواستگاریهاش رو برام می گه.

البته اونقدر پسر خوب و پاکی هست که اگه شرایط جور بود خودم پا پیش می ذاشتم،شاید حتی بخاطرش چادری هم می شدم.

مائده با دهن باز نگاهم می کنه.می گه:اااااا.من فکر می کردم هم سن هستید....

قفل ذهنی دیگه م کارمه.مستحضرید چقدر مورد مرحمت دانشگاه هستیم! ما ۶ساعت کار  می کنیم و حقوق ۸ ساعته برامون محاسبه می شه،که دقیقا،بدون یک ریال اینور و اونور و اضافه کاری یا کارانه هر ماه می شه ۵۰۰ هزار تومن.توی سال جدید می خوان ساعت رو ۵ ساعت محاسبه کنن که می شه چهارصد و خورده ای هزار تومن! از نظر من فاجعه ست که آقایون اینطور پول منو بخورن .آخه این پول آتیش هم نمی شه حلقومشون رو بسوزونه یه کم دل ما خنک بشه!

اینه که به این دلیل و دوری راهم،خیلی به فکر تغییر کارم هستم.شاید مطب امااااااا.مطب مامایی در شرایط خاصی پر رونق می شه.که من اون شرایط رو عمرا ایجاد نمی کنم.یعنی ارزش داره که پایگاه رو ول کنم و برم مطب؟اصلا دلم نمی خواد از پدر پول بگیرم یا خونه نشین بشم.

دیگه واقعا انگیزه ای برای کار فعلیم ندارم.نمی دونم چکار کنم.

همیشه هر چیزی از خدا خواستم ،با یک مکث چند ساله بهم داده.مثل وقتی خیلی دلم می خواست بشینم پشت رول، آرزو داشتم بتونم آمپول بزنم!،مهر مامایی بگیرم،دستم تو جیب خودم باشه ، و یکی از جالبترین آرزوهام: وقتی از ورامین برمی گشتم همیشه از محل کار فعلیم رد می شدم.آهی می کشیدم و می گفت،خدایا!چی می شد من اینجا کار می کردم؟ 

۲ سال بعد محقق شد.انگار باید بدجوری حواسم به آرزوهام باشه.

الان دلم یه مطب می خواد توی...فلان محل..یا یه خونه از خودم با ۲ تا بچه..یا شادی همه مردم کشورم..آرامش اوضاع کشورم..کدومش؟

گاهی از زمینی بودنم خسته میشم.جای من اینجاست یا توی آسمونها؟کشمکش زمینی و آسمونی بودن من موضوع تازه ای نیست.سالهاست باهاش می سازم.اما این روزها دیگه واقعا نمی دونم به ساز کدوم بعد وجودم برقصم!چون هر دو به شدت منو وسوسه می کنن.

گاهی به خودم لابد فرشته ها اون بالا نشستن و به ما می خندن که دغدغه مون شده: حقوق! کمبود  عشق،جور کردن قسط،خرید جهاز،علاج بیماری،پول جمع کردن،ترس از مرگ،گشتن دنبال خوشبختی!...

نگارندگی من

تا چند سال پیش نمی دونستم تو وبلاگها دقیقا چه مطالبی می نویسن.تا اینکه با دوستی آشنا شدم که وبلاگی داشت و برو بیایی با دهها کامنت برای هر پست!

منم تصمیم گرفتم بنویسم.نمی دونستم چی باید بنویسم  که کسی خوشش بیاد و بخونش.بخاطر همین در کمال ناامیدی بعد از چند هفنه وبلاگم رو ول کردم به امون خدا.

2 سال گذشت.سال 1389 یه وبلاگ جدید راه انداختم.کم می نوشتم.تا آبان ماه ۱۳۹۰که نظم نوشتنم بیشتر شد.و عرصه خیلی بهم تنگ شد.نوشته هام واقعی تر شدن و این همون نکته مشترک همه آدمها بود که به خوندن مطالب جذبشون می کرد.اوایل ،یادمه که دوست داشتم خیلی زود کلی دوست مجازی پیدا کنم.اما نمی شد که نمی شد! تا اینکه تدریجا دستم اومد که کدوم وبلاگ ها مشترکات بیشتری به وبلاگ من دارن . نوشته هاشون برام دلنشینتره.باز هم مثل همیشه،وقتی دیگه روی خواسته م پافشاری نکردم خدا منو به خواست دلم رسوند.دیگه فقط کیفیت برام الویت داشت نه کمیت.

دوستهای نازنینی پیدا کردم.اما طبق روال خیلی از وبلاگها،یکی از دنیای حقیقی به دنیای مجازیم راه پیدا کرد و مجبور شدم اون وبلاگ رو رها کنم...خیلی سخت بود.اسباب کشی اجباری!

و اومدم اینجا.دوستان جدیدی اینجا پیدا کردم.چقدر دلم می خواست ببینمشون.وقتی تو خیابون راه می رفتم به مردها و زنهای دور برم نگاه می کردم و به خودم می گفتم:این فلانیه؟نکنه این نویسنده فلان وبلاگه؟!

تا اینکه یه روز به خودم جرات دادم و به یکی از هم وبلاگی هام شماره رو دادم!اونم جرات پیدا کرد و شماره ش رو داد! و با چند نفر که خیلی صمیمی بودم صمیمی تر شدم.

یه قرار دسته جمعی هم گذاشتیم که فقط خدا می دونه چقدر هیجان زده شدم بخاطرش و وقتی برگشتم خونه خوابم نمی برد.

الان ،خدا رو شکر می کنم.دوستان وبلاگی که به من داده همه آدمهای صادق و مهربونی بودن.هر وقت نیاز به کمک داشتم کمکم کردن.ترسهای اولیه م همه از بین رفتن.و از خدا می خوام که این فرشته ها رو از من نگیره.

*ممنون نازنین ، دوست شیرینم که منو به بازی دعوت کردی.

* برای ادامه بازی از ، صبور دوست داشتنی و محمد جان دعوت رسمی به عمل می آوریم.

پسران آدم

                        

           

این پست ملغمه ای از طنز و واقعیته.برداشتی که خودم داشتم و دور و برم  دیدم.بین دوستان و ...

البته خواهش می کنم بهتون بر نخوره.منظور من مسلما دوستان وبلاگی مذکرم  نیستن.

انواع مرد:

- مرد عاشق: معتقده حسش به شما عشق واقعیه که با همه روابط قبلیش و فبلیتون متفاوته! اگه ناشی باشید می تونه بهتون القا کنه که این عشق،واقعیه.

- مرد خدا ترس:این گروه اهل خدا هستن.نماز می خونن.حلال و حرو م می شناسن. و خعلی معتقدن که معتقدن!اما به وقتش ناگهان شیطونم درس می دن و باز هم ادعای ایمان دارن.

- مرد مجازی: مردهای اعم از هم کلاسی،همکار،فامیل که با زرنگی شما رو توی نت پیدا می کنن و با هزار ترفند نخ می دن! و شما اولش گیج می شین که چی شده.کلی آسمون ریسمون می بافن تا آخر شما بفهمین که بعلهههه.

- مرد گذشته نگر :مردهایی که یدفعه بدون مقدمه می گن که قبل از ازدواجشون می خواستن شما خواستگاری کنن.اما نشد.تازه شما دلداریشون می دید که نه.زنتون خانمه و ....!

- مرد چشم پاک:این جور مردها رو اعصابتون کت واک می رن! وقتی باهاشون حرف میز نید به اطراف نگاه می کنن که به گناه نیفتن.اما یه روز که عینک می زنید می پرسن که شما هیچوقت عینک نمی زدید.چی شده؟

-مرد خانواده: این مردها تمایل شدیدی به ازدواج و کانون خانوده دارن.طوریکه گاهی این حس به آدم دست می ده که صرفا مونث بودنش براشون مهمه نه خصوصیاتش.و ر چی بیشتر سعی کنید از خودتون برونیدشون ،طبق قانون جذب!بیشتر میان سمت شما.

ـ گروه آخر هم مردهایی مثل پدرم هستن که تعریف نکنم بهتره.یعنی کلا پدرها تو این گروه جا می گیرن.

 *شما گروه دیگه ای سراغ دارید؟

 

 

 

نی نی


این پست بیشتر زنانه است.البته آقایون هم بخونن ضرری نداره.

 این روزها  خیلی یاد ایام دانشجویی و زایشگاه می افتم .اونزمان همه دغدغه ما این بود که بتونیم 80 تا زایمان طبیعی رو شخصا انجام بدیم.مثل شکستن شاخ غول بود!این دوره زمونه و زایمان طبیعی؟حساب کنید هر دانشجو بخواد این 80 تا آمارشو پر کنه.

اکثرا صبحها زایشگاه بودیم و بعد از ناهار سر کلاس.

وقتی تو زایشگاه باشی حسهای متناقضی داری.خوشحالی.چون اصولا نهایت کارت به شادی ختم می شه.و لحظه باشکوه تولد رو شاهدی.نوزادهای خیلی خوشگلی رو می بینی.اکثر مادرها ازت قدردانی میکنن و ...اما همیشه اضطراب هم هست.ترس از اینکه بلایی سر مادر یا بچه بیاد مثل یه سایه ست.گاهی بی هیچ دلیلی قلب بچه یکدفعه می ره.الان قلب هست و یه ربع بعد نیست.البته نه به هیچ دلیلی!منظورم دلیل قابل پیشگیری و پیشبینیه.

آلودگی صوتی لیبر(بخش زایمان)هم انصافا زیاده.یعنی از 100 تا زن 95 نفرشون با جیغ و داد این چند ساعت رو می گذرونن.

این هم عکس بنده ست وقتی ترم هفت بودم.نوزاد هم دختر می باشد.اما شاید راضی نباشه بخاطر همین عکسو دستکاری کردم.

برای انجام زایمان روپوش سفید که تنمون بود، روش یه پیش بند پلاستیکی که روپوشمون کثیف نشه،روی اون همین گان سبز که توی عکس تنمه ست به علاوه چکمه و ماسک!گاهی که حال داشتیم عینک هم می زدیم.خدا می دونه چقدر عرق می ریختیم! یادمه ریزش قطره های عرق از پیشونیم رو خیلی خوب حس می کردم.کلا ۳-۲ کیلویی لاغر می شدیم بخاطر هر زایمان.

عجیب دلم برای این کار تنگ شده.کاش می شد الا ن یه بچه رو به خوبی و خوشی به دنیا بیارم...