این روزها فکر منم مثل خیلی از شماها درگیره.
درگیر چی؟
چقدر بده که همیشه کسانی به دل شما می شینن که از شما کم سنتر هستن.امروز سر کلاس نشسته بودیم که مائده می گه: چرا با فلانی ازدواج نمی کنی؟پسر خوبیه .تو هم دختر خوبی هستی.۴ سال هم هست که همدیگه رو می شناسید.دیروز داشتم به مامانم می گفتم که نمی دونم چرا یکی از این دو تا کاری نمی کنن.
می گم:مائده فلانی ۲ سال از من کوچکتره.بعدشم دختر چادری می خواد.گاهی میاد و جریان خواستگاریهاش رو برام می گه.
البته اونقدر پسر خوب و پاکی هست که اگه شرایط جور بود خودم پا پیش می ذاشتم،شاید حتی بخاطرش چادری هم می شدم.
مائده با دهن باز نگاهم می کنه.می گه:اااااا.من فکر می کردم هم سن هستید....
قفل ذهنی دیگه م کارمه.مستحضرید چقدر مورد مرحمت دانشگاه هستیم! ما ۶ساعت کار می کنیم و حقوق ۸ ساعته برامون محاسبه می شه،که دقیقا،بدون یک ریال اینور و اونور و اضافه کاری یا کارانه هر ماه می شه ۵۰۰ هزار تومن.توی سال جدید می خوان ساعت رو ۵ ساعت محاسبه کنن که می شه چهارصد و خورده ای هزار تومن! از نظر من فاجعه ست که آقایون اینطور پول منو بخورن .آخه این پول آتیش هم نمی شه حلقومشون رو بسوزونه یه کم دل ما خنک بشه!
اینه که به این دلیل و دوری راهم،خیلی به فکر تغییر کارم هستم.شاید مطب امااااااا.مطب مامایی در شرایط خاصی پر رونق می شه.که من اون شرایط رو عمرا ایجاد نمی کنم.یعنی ارزش داره که پایگاه رو ول کنم و برم مطب؟اصلا دلم نمی خواد از پدر پول بگیرم یا خونه نشین بشم.
دیگه واقعا انگیزه ای برای کار فعلیم ندارم.نمی دونم چکار کنم.
همیشه هر چیزی از خدا خواستم ،با یک مکث چند ساله بهم داده.مثل وقتی خیلی دلم می خواست بشینم پشت رول، آرزو داشتم بتونم آمپول بزنم!،مهر مامایی بگیرم،دستم تو جیب خودم باشه ، و یکی از جالبترین آرزوهام: وقتی از ورامین برمی گشتم همیشه از محل کار فعلیم رد می شدم.آهی می کشیدم و می گفت،خدایا!چی می شد من اینجا کار می کردم؟
۲ سال بعد محقق شد.انگار باید بدجوری حواسم به آرزوهام باشه.
الان دلم یه مطب می خواد توی...فلان محل..یا یه خونه از خودم با ۲ تا بچه..یا شادی همه مردم کشورم..آرامش اوضاع کشورم..کدومش؟
گاهی از زمینی بودنم خسته میشم.جای من اینجاست یا توی آسمونها؟کشمکش زمینی و آسمونی بودن من موضوع تازه ای نیست.سالهاست باهاش می سازم.اما این روزها دیگه واقعا نمی دونم به ساز کدوم بعد وجودم برقصم!چون هر دو به شدت منو وسوسه می کنن.
گاهی به خودم لابد فرشته ها اون بالا نشستن و به ما می خندن که دغدغه مون شده: حقوق! کمبود عشق،جور کردن قسط،خرید جهاز،علاج بیماری،پول جمع کردن،ترس از مرگ،گشتن دنبال خوشبختی!...