این پست بیشتر زنانه است.البته آقایون هم بخونن ضرری نداره.

 این روزها  خیلی یاد ایام دانشجویی و زایشگاه می افتم .اونزمان همه دغدغه ما این بود که بتونیم 80 تا زایمان طبیعی رو شخصا انجام بدیم.مثل شکستن شاخ غول بود!این دوره زمونه و زایمان طبیعی؟حساب کنید هر دانشجو بخواد این 80 تا آمارشو پر کنه.

اکثرا صبحها زایشگاه بودیم و بعد از ناهار سر کلاس.

وقتی تو زایشگاه باشی حسهای متناقضی داری.خوشحالی.چون اصولا نهایت کارت به شادی ختم می شه.و لحظه باشکوه تولد رو شاهدی.نوزادهای خیلی خوشگلی رو می بینی.اکثر مادرها ازت قدردانی میکنن و ...اما همیشه اضطراب هم هست.ترس از اینکه بلایی سر مادر یا بچه بیاد مثل یه سایه ست.گاهی بی هیچ دلیلی قلب بچه یکدفعه می ره.الان قلب هست و یه ربع بعد نیست.البته نه به هیچ دلیلی!منظورم دلیل قابل پیشگیری و پیشبینیه.

آلودگی صوتی لیبر(بخش زایمان)هم انصافا زیاده.یعنی از 100 تا زن 95 نفرشون با جیغ و داد این چند ساعت رو می گذرونن.

این هم عکس بنده ست وقتی ترم هفت بودم.نوزاد هم دختر می باشد.اما شاید راضی نباشه بخاطر همین عکسو دستکاری کردم.

برای انجام زایمان روپوش سفید که تنمون بود، روش یه پیش بند پلاستیکی که روپوشمون کثیف نشه،روی اون همین گان سبز که توی عکس تنمه ست به علاوه چکمه و ماسک!گاهی که حال داشتیم عینک هم می زدیم.خدا می دونه چقدر عرق می ریختیم! یادمه ریزش قطره های عرق از پیشونیم رو خیلی خوب حس می کردم.کلا ۳-۲ کیلویی لاغر می شدیم بخاطر هر زایمان.

عجیب دلم برای این کار تنگ شده.کاش می شد الا ن یه بچه رو به خوبی و خوشی به دنیا بیارم...