یک روز پرکار
امروز خسته و آبپز رسیدم خونه.مادری و خواهری مشغول روفت و روب بودن و خوابیدن اصلا جایز نبود!(به دلایل استراتژیک!)
کمی کار کردم.
بعدش باید یه سونوگرافی انجام می دادم.خوشحال و خندان رفتم اونجا گفتن دکتر رفته سفر
!
رفتم یه رادیولوژی دیگه.دفترم رو دادم به خانوم منشی.گفت:ناشتایید دیگه؟
اینطوری شدم:![]()
![]()
گفت:۶ ساعت باید ناشتا باشید.
قرار شد شنبه برم.
برگشتنه رفتم ماست بخرم.گفتن:نیاوردیم .تازه شده ۱۳۰۰!
گفتم:روزانه می ره بالا؟
گفتن:حتی نصف روز(هر ۱۲ ساعت می ره بالا!)
اومدم خونه.مامان گفت:ماست می خوایم.الان نه،غروب برو که خنکه.منم حوصله لباس عوض کردن نداشتم و دوباره رفتم و خریدم انجام شد.
شام امشبم با من بود.با حالتی که کم از کوزت نداشت ماحصل این شد( کتلت نیستا):

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 21:20 توسط خاتون
|
ای عشق بسوی تو گذر می کنم از خویش