اونزمان که می رفتم کتابخونه( چون الان چند هفته ست نمی تونم برم)،آدمهای عجیبی اونجا می دیدم.حدود ۸۰ ٪ دخترهایی که می اومدن اونجا اینطور بودن:

رژ لبهای قرمز یا گل بهی خیلی تند می زدند که ما حتی توی عروسی هم استفاده نمی کنیم،مقنعه کراواتی سرشون بود که حتما گوشها و گردنشون معلوم باشه،گوشواره هایی که با مانتوشون ست می شد و رفتارهایی خاص.چشمهاشون دریده بود.نگاهی داشتن که هیچ اثری از معصومیت و دخترانگی توشون نبود و انگار سالها از سن شناسنامه ایشون بزرگتربودن.و مسائل دیگه ای که شاید یه دختر تو سن ۲۶-۲۵ سالگی بهشون برسه و اونها الان تجربه ش کرده بودن.

یعنی مدیونید اگه فکر کنید اونجا درس می خوندن.کتابخونه تبدیل به محل رانده وو شده بود برای دخترها و پسرها.مدام می رفتن بیرون و گل می گفتن و گل می شنفتن.

و در طی این رفت و آمدهاشون من سرم توی کتاب بود و...

بعد از مدتی حس کردم یه حس خیلی بد نسبت بهشون دارم.یه مقدار درونم رو جستجو کردم و فهمیدم دلیلش چیه.چرا ازشون بدم می اومد؟چون اونها کارها و رفتارهایی داشتن که من هیچوقت نداشتم یا نتونستنم بروز بدم.

به همین سادگی.به همین سادگی عقده تو وجود آدمها شکل می گیره.

کمی دقیقتر شدم و خودم رو تو شرایط اونها تصور کردم.هر چقدر هم دلم می خواست که آدم راحتی باشم ،باز راضی نبودم که این دوران طلایی درس خوندم رو صرف این کارها بکنم،با آدمهای بی ارزش مراوده کنم،هدفی نداشته باشم و بگم:حالا هر رشته ای قبول شدم میرم .مهم ورود به دانشگاهه!

دیدم نه بابا!به گروه خونیم نمی خوره این کارها.هنوز ارزشهام تغییر نکردن.شاید گاهی غر می زنم.شاید حسرت می خورم که چرا همیشه تحت فشار بودم برای بهترین بودن و بهترین شدن.اما هنوز هم اگر برگردم به سال ۱۳۸۱ همون رویه رو دارم.

اما نمی دونم چرا هنوز همون حس بد رو نسبت بهشون دارم.