حول نگار( 3:حکایت دیلماجی خاتون و خورشت ماست)
پس از سالیان انتظار، عاقبت در سنه 1388 هجری خورشیدی ،ابوالخاتون در پی همفکری با
ام الخاتون توشه ره برگرفته و به اتفاق اهل بیت به سوی نصف جهان، دیار اصفهان شتافتند.سفری بس شورانگیز که خاتون سالها بود در رویای شبانگاهی دیده بود و تجربیاتی گرانقدر ما حصل این سفر بود....
بالاخره رفتم اصفهان .کلی ذوق زده بودم و خوشحال.محل اقامتمون هم هتل " ش.اه عباس قدیم یا عباسی جدید " بود.توریست ها از هر رنگ و نژادی اونجا بودن.از آفریقا تا اروپا و خاور دور..من هم همیشه دلم می خاسته با توریستها صحبت کنم.چه توی تهران چه هر شهر دیگه.اما خب اکثرشون خیلی بداخلاق بودن.اما بین همه اونه یه خانوم خیلی زیبا بود(دقیقا مصداق ساقی سیمین ساق که حافظ علیه الرحمه می گه) که هر وقت با من چشم تو چشم می شد لبخند می زد.
بگذریم...
یه رو ز صبح توی سالن صبحانه نشسته بودیم.اتفاقا این خانم و همسرش روبروی من بودن و کاملا در میدان دیدم بودن.داشتم نگاهشون می کردم.ساقی سیمین ساق خواست بلند بشه که یدفعه تالاپی افتاد روی میز و دیگه تکون نخورد.شوهرشم بنده خدا ترسید و مستاصل شد و نمی دونست چی بگه.حتا نمی تونست کمک بخواد.
مادر که این صحنه رو دید گفت:پاشو برو ببین بیچاره چی شده؟هم کمکش کن هم بالاخره باهاشون حرف بزن.
من پا شدم و بر خلاف انتظارم شوهر خیلی هم استقبال کرد.خیلی وحشتزده شده بود.یه کم دلداریش دادم.
نکته جالب عشق این زوج بود.زن بی حرکت روی میز بود،اما هوشیار بود.به همسرش لبخند می زد و می گفت نگران نباش.چیزیم نیست.شوهرشم فقط می گفت:عزیزم.عزیزم چی شده.
از قضا هتل پزشک داشت.اما 9 صبح میومد و اون روز تاخیر داشت.
همه پرسنل هم هول شده بودن . قاراشمیشی بود.دور هم می چرخیدن و ..مسئول سالن صبحانه اومد سمت من.حدود 60 ساله.(با لهجه اصفهانی بخونید).اومد و دید ما داریم صحبت می کنیم.رو بهم کرد و گفت:یعنی شما واقعا می فهمید این آقا الان چی می گه؟![]()
تو دلم گفتم پ نه پ،تخیلی شدم.یه چیزایی از خودم بلغور می کنم و دهنمو الکی باز و بسته می کنم!
گفتم :بله.
خلاصه آقای دکتر چون کبک خرامان بعد از مدتی تاخیر اومدن...یه پسر کپل، هم سن و سال من که از غرور داشت می ترکید!مختصر بهش شرح حال ساقی رو گفتم( به یاد دوران بیمارستان!) و هر کسی بود می فهمید که من یه چیزایی از پزشکی می دونم.اما دکتر در کمال بی ادبی حتی نگاهم نکرد و گفت برای ساقی ویلچیر آوردن و رفت به سمت اتاقش.منم از شوهر ساقی و خودش خداحافظی کردم و فکر می کردم به رفتار دکتر...که چقدر زشت و خام بود...
ادامه دارد.....
ای عشق بسوی تو گذر می کنم از خویش