تنهایی به سفر رفتن همیشه آرزوی من بود و باورش برام سخت بود که محقق بشه.اون روز هوا خیلی بارونی بود.اتوبوس من سیر و سفر ایرانیان بود.رفتم و نشستم .صندلی من تکی بود و انتهای اتوبوس.در مورد شماره صندلیم با یه آقایی که بنظرم کمک راننده بود شروع به صحبت کردم.گفت که باید بلیطم رو از بیرون تحویل بگیرم. کیف دستی منم خیلی سنگین بود.ازش خواهش کردم که بگیرش.بدو بدو رفتم و بلیط رو تحویل گرفتم و وقتی برگشتم هنوز توی همون حالت ایستاده بود.اصلا تکون نخورده بود!ازش تشکر کردم و بعد دیدم آقای راننده بوده با کلی دک و پز که من کیفمو دادم نگه داره !

اتوبوس سر ساعت راه افتاد.مسافرها هم آروم و بعضا خواب بودن. رفتیم و جاده اینطور شروع شد:

طبق معمول جاده پر از ترافیک بود .مخصوصا بومهن و رودهن که همیشه منو کلافه می کنن.




 منم دل تو دلم نبود که زودتر وارد جاده شمال بشیم. کم کم  وسط ظهر شب شد!



اما من هنوز امیدوار بودم که هوا بهتر می شه.تا یدفعه هوا سردتر شد و چشم همه به این مناظر روشن شد:




اینقدر انعکاس برف زیاد بود که یه لحظه به ذهنم رسید عینک بزنم.بعد دیم مسخره ست!

طبیعت بکری  بود و تنها بودن حس خیلی خوبی بهم می داد.تا اونجا نباشید این حس رو تجربه نمی کنید.جالبتر این بود که دمای اتوبوس خیلی خوب بود .یعنی  اصلا توقع همچین سیستم گرمایشی رو نداشتم.و مثل مورچه می رفت.محتاط بود و این خیلی خوب بود.

و توقع این همه انسان بافرهنگ مخصوصا آقای راننده و مهماندار.

به مهماندار گفتم که قبل از رسیدن بهم بگه که ،من باید به امیر زنگ بزنم تا بیاد دنبالم. و جالبه که حواسش بود .

اما سفر 5 ساعته نزدیک 8 ساعت طول کشید.شب رسیدم به شهر و زنگ زدم به امیر.و رفتیم به سمت خونه شون....

ادامه دارد....