امروز داشتم به گذشته فکر می کردم.نه گذشته دور.همین چند سال پیش.چند سال پیش که خیلی ها هنوز  بودند. وجود داشتند. اصلا حال و هوای زندگی نوعش غیر از این بود که هست.

مادر بزرگ به خانه مان می آمد و می رفت.عمو هر وقت که اینجا بود می آمد و می رفت.گاهی خانه عمه بودیم.گاهی خانه آن یکی مادربزرگ  و پدربزرگ. دانشگاه بود و جنب و جوش.بیمارستان و  تلاش و تلاش .زندگی جریان داشت.حس می شد. و در ذهن من همیشه همین طور می ماند! چه ابلهانه!!

الان نه آن خانه هست، نه عمو  و نه مادربزرگ.خانه آن یکی مادربزرگ هم نمی روم.پایم یاری نمی کند که بروم.بخاطر...

دانشگاه سالهاست که تمام شده.بچه ها هر کدام یا در شهر خودشان سرشان به بچه و شوهرشان گرم است یا همین جا کنار من. البته طبق قاعده وقت ندارند برای دیدار.

دیگر نیستند.کسانی که دوستشان دارم نیستند.انگار خاطراتم از سالها پیش آمدند. گویی این آدمها هیچوقت نبودند.اما نه گاهی حس می کنم  مادربزرگ یا عمو هستند.اما در سفر ،جایی دور مشغولند که ..عقل می گوید نه!رویا نباف.

خلا نبودشان بدجوری درگیرم کرده....