دختر شجاع
من بهار رو فقط تو مجموعه ویلای من دیده بودم و ازش خوشم اومد.
از اول برنامه فقط اقای ارجمند صحبت می کرد و دخترش هم چهره خیلی غمزده و عصبی داشت.هی با مادر فکر می کردیم که اگه اینقدر براش مشکله چرا تو برنامه حاضر شده.گفتم شاید از سر ضبط اومده و خسته ست.یا چیزی شبیه این.
حرفهای اقای ارجمند خیلی پخته بود.لحنش مهربون بود و توی تک تک جملاتش تجربه موج می زد.تا رسید به اینجا که بهار گفت:اگر موقع ازدواج به حرف پدر و مادرم گوش می دادم...اگر عجله نمی کردم...اگر..
و شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ازدواج و جداییش.فکر کنید توی این جامعه ما،یک زن جوان که هنرپبشه هم هست بیاد توی یه برنامه و در مورد این مساله صحبت کنه.
خیلی جالب بود.تحسینش کردم.که حاضر شد بیاد و تجربه تلخش رو با بقیه درمیون بگذاره.بیاد و بگه اشتباه کرده.و جزئیات اشتباهش رو شرح بده،لحظاتی که خیلی از ادمها از یادآوریش فراری هستن دوباره به یاد بیاره،به زبون بیاره و مرور کنه.
و خیلی قشنگتر این بود که پدرش کنارش بود و حمایتش می کرد.ارتباط دلگرم کننده ای رو دیدم.که خیلی ها ندارنش.موقع تموم شدن برنامه مجری برنامه هم از بهار ارجمند تشکر کرد به خاطر شجاعتش.
*می خواستم بیشتر بنویسم.اما حسم رو نمی تونم به زبون بیارم.
* کامنتها و دعاهای زیبای پست قبل رو بدون جواب تایید کردم.چون سپاسگزاری همه کامنتها مثل هم بود و بیکران...
ای عشق بسوی تو گذر می کنم از خویش