حس دلشوره
این روزها..این روزها که نه.مدتیه ترس دارم.ترس از اینکه پد و مادر و خواهری فوت کنن.می ترسم که پیشم نباشن.حتی شبها خواب میبینم که مادر فوت کرده و من حیرون و گریون موندم .بیدار می شم و می بینم دارم هق هق می کنم و تا بفهمم خواب دیدم چند دقیقه طول می کشه.به صورت خواهری نگاه می کنم.می بوسمش و چشمام پر اشک می شه. یعنی تا کی با همیم.من بدون این سه نفر چه کنم.
نمی دونم این ترس رو تجربه کردی یا نه.خیلی درد داره.حس ناامنی بدی میده که حتی وقتی تو خواب و بیداری هستی بترسی ،بلرزی...اصلا نمی دونم این احساس چه جوری تو وجودم اومده که هر روز بیشتر ریشه می دوونه و قویتر می شه.
کلا فکرمی کنم هیچ چیز ثابت نیست.به نظرم آدمهای شاد احمق میان.انگار روی ابم ..و زیر پام شله.و همش دلشوره دارم.
+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 21:32 توسط خاتون
|
ای عشق بسوی تو گذر می کنم از خویش