این اتفاقات در طی مراسم ختم یک عزیز رخ دادن!الان که فکر می کنم می بینم چه مجلس عجیبیه این مراسم ترحیم!به همه چیز شبیهه الا عزاداری.

-چون عمو رو خیلی دوست داشتم هر چه در توان داشتم براش اشک ریختم میتونید قیافه همچین آدمی رو تصور کنید..در اون اثنا عمه پدر رو کرد به مادری گفت:خاتون خیلی شبیه این دختره هست که همبازی شهاب حسینی تو مدار صفر درجه ست!

-برای مهمونها چای ریختم.عمه زاده برد وتعارف کرد.با یه استکان پر برگشت.گفتم :این چیه؟با یه قر و غمزه مخصوص به خودش گفت:فلانی سفارش چای لیوانی داد!بعد ناهار استکانی نمی خوره!(اونجا رستوران بود؟؟!!)جالبه من اصلا فلانی رو نمی شناختم.دفعه اولی بود که خونه پدربزرگ می دیدمش.

-کلی قاشق و چنگال استیل آماده کردیم.موقع شام ، پسر عمو مثل پت و مت قاشق و چنگال پلاستیکی داد به مهمونها.فکر کنید قاشق چنگال پلاستیکی با کباب کوبیده.چه ستمی!!!

-داشتیم حلوا می چیدیم توی دیس.(با استفاده از این قیفهایی که خامه کیک رو شکل میده).داریم هق هق گریه می کنیم،پسر دایی می گه:این حلوا شبیه پی پی بچه ست!

-عمه پدر شیون می کرد و خودشو نیشگون می گرفت...سر ناهاردیدم الان خفه می شه .یواشتر بخور،غذا زیاده بخدا.

 -حلوا  بردم برای تعارف.یکی از مهمونها گفت:عزیزم.من از اون دیس می خام نه این یکی!!

-داشتم گریه می کنم تو بغل مادربزرگم.بابابزرگ اومده می گه:چته؟!!!

-اونزمان،زمان قطعی سمس و نت بود.شبی که سمس وصل شد همه عموی متوفی را فراموش کردن و به شادی پرداختن!حتی خودم!

-کلا مراسم ختم جایی که این دیالوگها زیاد شنیده می شه:چه بزرگ شدی.چقدر شبیه مادرتی.رشته ت چیه.چرا ازدواج نکردی.چقدر شبیه پدرتی.چه بزرگ شدی!!!!چرا چاقی!چرا لاغری!

*اینها دیالوگهاییه که جلوی روت می گن.پشت سریها بماند!

*کلی اتفاق عشقولانه هم  افتاد که من بعدها درجریان قرار گرفتم.مراسم ختم و عاشقی!!!؟؟؟!!